بوگونیا (Bugonia) تازهترین فیلم یورگوس لانتیموس، در امتداد مسیر فیلمسازی او بار دیگر ثابت میکند که این کارگردان یونانی همچنان یکی از معدود فیلمسازانی است که در سینمای امروز حاضر نیست قواعد جریان غالب را بپذیرد و به سادگی با ذهن مخاطب سازش کند. لانتیموس در سالهایی که بسیاری از کارگردانان مطرح به ساخت آثار سادهتر، اقتصادیتر و کمریسکتر روی آوردهاند، همچنان بر سینمای اندیشهمحور، چندلایه و نامتعارف خود پافشاری میکند و «Bugonia» دقیقاً نمودی از همین استمرار است. فیلم در بستری کاملاً آشنا برای طرفداران لانتیموس شکل گرفته: جهانی سرد، بیروح، بهشدت تنظیمشده و آکنده از خشونتی که زیرپوستی جریان دارد. اما این بار، برخلاف انتظارها، فیلم از یک روایت نسبتاً محدود آغاز میشود و در ادامه به لایههایی میرسد که بهطور مستقیم به وضعیت بشر، اکوسیستم و رابطه انسان با ساختارهای قدرت میپردازد.
نقطه شروع فیلم، مفهوم «Bugonia» است؛ اصطلاحی که از یک تفکر قدیمی میآید و میگوید از دل لاشه گاو، زنبورهایی متولد میشوند؛ از دل نابودی، زندگی جدید شکل میگیرد. لانتیموس همین ایده را تبدیل به ستون اصلی فیلم کرده و جهان داستانیاش را بر اساس همین استعاره میسازد: جهانی که در اوج فروپاشی، در نهایت به چرخهای دیگر وارد میشود. ابتدا فیلم با شرح همین اسطوره آغاز میشود و سپس بهتدریج بین این مفهوم و روایت اصلی، پیوندی تماتیک برقرار میکند. دو شخصیت اصلی داستان هر دو نماینده دو قطب متفاوت از یک سیستم فاسد و ناکارآمد هستند: از یک طرف، مردی که خود را نماینده «حقیقت» و نظریههای توطئه میداند و در جهانی آغشته به بیاعتمادی و دیوانگی، تمام تلاشش را میکند تا اثبات کند که نگاه او به دنیا درست است. در سمت دیگر، شخصیت میشل وجود دارد؛ زنی ثروتمند و صاحب یک شرکت دارویی بزرگ که با رویکردی ظالمانه جهان را کنترل میکند و بهنوعی همان ملکه زنبورهایی است که میخواهد اکوسیستم را مطابق میل خود تغییر دهد. هر دو شخصیت، برخلاف تصور، نه قهرماناند و نه ضدقهرمان؛ بلکه تفسیرهایی متفاوت از یک دیوانگی واحد هستند.
لانتیموس اینجا برخلاف بسیاری از فیلمهای سیاسی یا اجتماعی، جانب هیچکدام از این دو را نمیگیرد. او نه از نظریههای توطئه دفاع میکند و نه از ساختارهای سرمایهداری و پزشکی. در واقع، فیلم با یک نگاه بیرحمانه و بهشدت بدبینانه، هر دو را در یک سطح قرار میدهد: هر دو دیوانه، هر دو مخرب و هر دو در نهایت مسئول شکلگیری جهانی هستند که دیگر هیچ نقطه روشن مشخصی در آن وجود ندارد. این نگاه، ریشه سینمای لانتیموس است؛ جایی که مرزبندی میان خوب و بد، درست و غلط، قربانی و گناهکار عمداً محو میشود تا به مفهومی عمیقتر برسیم: اینکه جهان امروز به نقطهای رسیده که همه طرفهای داستان در نابودیاش سهم دارند.
از اوایل فیلم، عناصر بصری و صوتی بهتدریج فضای سنگین و ناپایدار اثر را تشدید میکنند. لانتیموس در «Bugonia»بهشکل قابلتوجهی از کلوزآپهای تنگ استفاده کرده است؛ کلوزآپهایی که بیدرنگ یادآور سینمای برگمان هستند. نگاههای ممتد، مکثهای طولانی، چهرههای بیروح و تصویرهایی که بیشتر از احساسات، از اضطراب سخن میگویند، همگی باعث شدهاند بازیگران نقش تعیینکنندهای در اثر داشته باشند. جسی پلومنز و اما استون هر دو در بهترین فرم بازیگریشان ظاهر شدهاند و فیلم از این جهت یکی از چشمگیرترین آثار سال محسوب میشود. استون با اجرای چندلایه، کنترلشده و دقیقش بهراحتی میتواند نامزد اسکار شود؛ همانطور که پلومنز نیز با توانایی بیبدیلش در اجرای نقشهای مرموز و درونی، یکی از جذابترین شخصیتهای فیلم را خلق کرده است.
در لایه مفهومی، «Bugonia»درباره فروپاشی یک اکوسیستم است؛ اما این اکوسیستم فقط محیط زیست نیست. لانتیموس این فروپاشی را در سه سطح مطرح میکند: در سطح اجتماعی، در سطح فکری و در نهایت در سطح وجودی انسان. او نشان میدهد که چگونه نظریههای توطئه و قدرتطلبی، هر دو به شکلی متفاوت اما به همان اندازه خطرناک، به سمت تخریب جهان حرکت میکنند. فیلم به شکلی هوشمندانه تکیهاش را بر دیالوگهای مدام و پرمفهوم میان دو شخصیت اصلی میگذارد؛ دیالوگهایی که درباره کنترل، هستی، نظم جهانی و حقیقت صحبت میکنند، اما زیر لایه این بحثها نشان میدهند که هیچکدام از طرفین واقعاً درک درستی از حقیقت ندارند.
پایانبندی فیلم که از نسخه کرهای «Save the Green Planet» اقتباس شده اما تفاوتهایی بنیادین دارد، یکی از مهمترین عناصر اثر است. در نسخه اصلی، پایان بهشدت بدبینانه و تاریک بود و نابودی کامل بشر را نشان میداد. اما در «بوگونیا»، این پایانبندی به یک چرخه زیستی تبدیل میشود؛ چرخهای که در آن انسانهایی که عامل فساد بودند نابود میشوند و حیوانات – که نقشی در این فساد نداشتند – باقی میمانند و زندگی را ادامه میدهند. بازگشت زنبورها در پایان، همان استعاره آغازین را بازآفرینی میکند: از دل لاشه، زندگی جدیدی آغاز میشود. انسانها – همان لاشه – از بین میروند و طبیعت دوباره کندوی خود را میسازد. این پایانبندی در عین تلخی، نوعی عدالت طبیعی را هم تداعی میکند؛ عدالتی که نه توسط انسان، بلکه توسط طبیعت اجرا میشود.
از منظر فنی، «Bugonia»یکی از جذابترین آثار لانتیموس است. قاببندیها، نورپردازیها، طراحی میزانسن و حتی نوع حرکت دوربین، همگی با هدف خلق جهانی محدود اما سنگین طراحی شدهاند. فیلم عمداً فضایش را کوچک نگه میدارد؛ نه از لحاظ جغرافیای روایی، بلکه از جهت تنشها و تمرکز بر روابط انسانی. لانتیموس عمداً از اضافه کردن خطوط داستانی فرعی یا شخصیتهای اضافی پرهیز کرده تا بحث فلسفی میان دو شخصیت اصلی به محوریت قصه تبدیل شود. شاید همین نکته است که باعث میشود برخی حس کنند فیلم بیش از حد جمعوجور است و میتوانست به لحاظ بافت روایی گستردهتر باشد. اما این انتخاب کاملاً آگاهانه است: محدودیت فضا برای تمرکز بر ایده.
در کل، «Bugonia»یکی از پختهترین آثار چند سال اخیر لانتیموس است؛ فیلمی پیچیده، چندبعدی، تحریککننده ذهن و درگیرکننده. فیلمی که نه قصد دارد پاسخ بدهد و نه قصد دارد مسیر درست را نشان دهد. تنها کاری که میکند این است که جهان امروز را در آینهای بیرحمانه بازتاب دهد؛ جهانی که در آن فساد فکری و فساد قدرت دستبهدست هم دادهاند و اکوسیستم انسانی را به مرز فروپاشی رساندهاند. فیلم با همه پیچیدگیهایش، یک اثر مهم است؛ فیلمی که بیننده را مجبور میکند بعد از پایان، ساعتها دربارهاش فکر کند.
نقد ویدئویی فیلم «Bugonia» را در ادامه ببینید:
لانتیموس با «Bugonia»بار دیگر تأکید میکند که هنوز از سینمای متفکرانه فاصله نگرفته و در دورانی که آثار جریان اصلی هر روز سطحیتر میشوند، او همچنان بر ساخت فیلمهایی پافشاری میکند که مخاطب را وادار به تفکر کنند. این فیلم یکی از بهترین آثار سال است و با وجود برخی سادگیها در لایه بیرونی روایت، اثری بهشدت ارزشمند و تأملبرانگیز محسوب میشود.
نمره: 8/10
منتقد: میثم کریمی












هنوز تصمیم نگرفتم که از یورگوز لانتیموس بیشتر بدم میاد یا از طرفداراش!
طرفداران بعضی کارگردانها بطور جهانی شهرت منفی دارند، مثلا طرفدارای زک اسنایدر رو خصوصا بعد از این یکی دو فیلم اخیرش، همه جا دارن مسخره میکنن!
بنظرم باید تمهیدات و تدابیری صورت بگیره که طرفداران لانتیموس هم مورد تنفر عمومی باشند و در کوچه خیابان مورد خشونت فیزیکی و کلامی قرار بگیرند!
قبل از اینکه یکیشون بیاد فحش بده هم فقط بگم که براتون آرزو میکنم که زندگیتون شبیه فضای فیلم های این بابا بشه، مخصوصا فضای اون دوتا آشغالی که قبل از این فیلم جدید ساخت!
کلا طرفداری در سینما چیز مبتذلی یه این که یک کارگردان بشه بتت و هر چی بسازه رو سعی کنی شاهکار قلمداد کنی در این صورت هیچ فرقی با طرفدارای استقلال و پرسپولیس نداری
با سپاس از میثم کریمی .پیشنهاد میکنم آقای کریمی به بررسی همین فیلم ها بپردازند
و بررسی فیلم های مزخرفی مثل مرد عینکی و سریال زخم کاری را
یا به نویسنده دیگر بدهند یا رویکردشان آسیب شناسی این ساخته ها باشد یعنی این تولیدها بهانه ای برای بحث دیگر باشند
یا به صورت طنز و حتی سخره گیری بنویسند درباره این کارهای بی مایه (که گاهی این کار را کرده اند و بجا بوده)
با اینکه کارگردانی اثر خوب بود و میزانسن های خوبی از جمله نور خوب داشت، اما اثر بیشتر ابزورد بود تا کمدی سیاه و فلسفی و یه جا هم یکی گفته بود سورئال که اشتباهه. توی سورئال مرز بین واقعیت و رویا شکسته میشه و مای تماشاگر نمیدونیم صحنه ای که الان داریم میبینیم از روی واقعیته یا رفتیم توی ذهن بازیگر داریم از نگاه اون نگاه میکنیم. این فیلم بیشتر ابزورد بود که میاد ارزش های فروپاشیده و انسان سردرگم مدرن و در قالب یک زندگی پوچ و فروپاشیده که خشونت هم درش جریان داره به تصویر میکشه
فیلمی که اگر در دیدنش حوصله به خرج بدهید ، در انتها از دیدن اثری متفاوت لذت خواهید برد، یک کمدی سیاه فلسفی و آن پایان کوبنده غیر منتظره اش. مهمترین نکته ،سادگی و به دور از آن افکتهای تهوع اوره هالیوودی اما در عین حال بینظیر و در هم پیچیده بودنش است .داوینچی حق داشت که گفت :سادگی نهایت در هم پیچیدگی است.
نکته:ای کاش جناب کریمی در نقدشان خطر اسپویل را می نوشت تا اگر کسی نشست پای فیلم همان ابتدا قضیه اصلی و معمای داستان را متوجه نشود