سینمای امروز در حال پوستاندازی است و اگر در برابر این تغییر مقاومت کنیم، تنها خودمان را از تماشای ایدههای جسورانه محروم کردهایم. سالها پیش، تصور اینکه یک نوجوان از اتاق خوابش و با ساخت ویدیوهای یوتیوبی بتواند پایههای هالیوود را بلرزاند و تهیهکنندگان گردنکلفت را مجاب به سرمایهگذاری کند، بیشتر شبیه به یک شوخی بود. اما نسل زد (Gen Z) قواعد بازی را تغییر داده است. پس از موفقیتهای چشمگیر آثاری که ریشه در فضای مجازی داشتند، حالا نوبت به فیلم «Backrooms»رسیده است؛ اثری که برآمده از دل فرهنگ اینترنت، «کریپیپاستا» (Creepypasta) و ترندهای شبکههای اجتماعی است و توسط کین پارسونز (Kane Parsons)، کارگردانی که در زمان ساخت فیلم تنها 19 سال داشته، به پردهی نقرهای راه یافته است.
داستان فیلم حول محور شخصیتی به نام کلارک میچرخد. مردی که یک فروشگاه مبلمان را اداره میکند، اما نه در کسبوکارش موفقیتی دارد و نه در زندگی شخصیاش. او در آستانهی یک فروپاشی روانی و عاطفی است تا اینکه در طبقهی پایین فروشگاهش، به طور تصادفی پلی را پیدا میکند که دنیای ملالآور کنونیاش را به یک دنیای خارج و ناشناخته متصل میکند؛ فضایی که ما آن را به عنوان «Backrooms» یا اتاقهای پشتی میشناسیم.
برای درک بهتر جهانِ فیلم، باید به ریشههای آن در سوشیال مدیا برگردیم. ایدهی «Backrooms» از یک تصویر ساده اما به شدت مورمورکننده در اینترنت متولد شد؛ تصویری از اتاقهایی با کاغذدیواریهای زردرنگ، نورپردازیهای مصنوعی و راهروهایی که پایانی ندارند. این تصاویر که در روانشناسی به آنها «فضاهای لیمینال» (Liminal Spaces) یا فضاهای در حال گذار میگویند، حس خفگی، انزوا و ترسی عمیق را به مخاطب القا میکنند. فضاهایی مانند استخرهای بسیار بزرگ با دیوارهای بلند و ساکت که در آن آب تا بینهایت امتداد دارد و شما را در یک لوپ و تکرار وحشتناک ذهنی گرفتار میکند. کین پارسونز که پیشتر با ساخت ویدیوهای کوتاه از این فضاها در یوتیوب نامی برای خود دستوپا کرده بود، حالا در نسخهی سینمایی تلاش کرده تا این ایدهی خام را با مفاهیم روانشناختی پیوند بزند.
بزرگترین و مهمترین دستاورد نسخهی سینمایی «Backrooms»، تلاش برای ادغام این وحشت محیطی با تروماهای دوران کودکی و آسیبهای روابط عاطفی است. فیلم به ما میگوید که این اتاقهای بیپایان و خفهکننده، صرفاً یک مکان فیزیکی نیستند، بلکه تجسمی از تنگناهای ذهنی خود ما هستند. انسانها گاهی در تروماهایشان گیر میکنند و در ذهن خود زندانی میسازند که پر از تصاویر مبهم و نسخههای معیوب و دفرمه از خودشان است؛ چرا که پناه بردن به این تاریکیِ خودساخته، گاهی جذابتر و راحتتر از روبروشدن با واقعیتِ تلخِ بیرون است. این ایده روی کاغذ فوقالعاده است و حداقل در شرح یکخطی، عمقی روانشناختی به یک پدیدهی اینترنتی میبخشد.
از منظر کارگردانی و فضاسازی، کین پارسونز در مقام یک جوان 19 ساله، نبوغی حیرتانگیز از خود نشان میدهد. وقتی به قاببندیها، حرکت دوربین و تسلط او بر اتمسفر نگاه میکنیم، باورش سخت است که این اثر ساختهی دست کسی است که هنوز در ابتدای دهه بیست زندگیاش قرار دارد. در هالیوود کارگردانهای 50 سالهای داریم که هنوز الفبای دکوپاژ را نمیدانند و دوربین را بیدلیل در صحنه سرگردان میکنند، اما پارسونز با پختگی کامل، حس خفگی، راهروهای تودرتو و فضاهای تنگ را به بهترین شکل ممکن به تصویر میکشد. وحشت در این فیلم از جنس هیولاهای شاخدار یا جامپاسکرهای (Jump Scare) کلیشهای نیست؛ عامل وحشت، خودِ «محیط» است. محیطی که شما را میبلعد و سکوتش کرکننده است.
با این حال، «Backrooms» یک شاهکار بینقص نیست و ایرادات فیلمنامهای قابلتوجهی دارد که به تجربهی نهایی ضربه میزند. اولین مشکل بزرگ فیلم، تلاش بیش از حد و گاهی تصنعی برای «مرموز به نظر رسیدن» است. ابهام در سینما ابزار قدرتمندی است، به شرطی که پشتوانهی منطقی داشته باشد. در یکسوم پایانی فیلم، زمانی که مخاطب نیاز به پاسخهایی حداقلی دارد، کارگردان با دیالوگهای مبهم و معرفی گنگِ یک سازمان ناشناخته، سعی میکند همه چیز را به گردن پایانِ باز و برداشتِ مخاطب بیندازد. این رویه دیگر مرموز بودن نیست، بلکه فرار از قصهگویی است
نقد ویدئویی فیلم «Backrooms» را در ادامه ببینید:
ایراد دوم، کشآمدن بیدلیل ایده است. ایدهی گیر افتادن در یک هزارتوی روانی برای یک ویدیوی 15 دقیقهای در یوتیوب بینظیر است، اما وقتی قرار است به یک فیلم بلند ۲ ساعته تبدیل شود، نیازمند متریال داستانی بسیار غنیتری است. اواسط فیلم، ریتم و ضرباهنگ دچار افت شدیدی میشود و آن حس خفقان اولیهی خود را از دست میدهد. المانهای روانشناختی و پرداختن به تروماهای کلارک و شخصیت زن داستان، در حد شعار باقی میمانند و آنطور که باید بسط و گسترش پیدا نمیکنند. فیلم از روایت کلاسیک و نقاط عطف مرسوم پیروی نمیکند (که البته ویژگی بارز آثار نسل زد است)، اما جای خالی یک پیرنگ فرعیِ درگیرکننده به شدت در آن احساس میشود.
«Backrooms» یک تجربهی سینمایی متفاوت، جسورانه و از نظر بصری به شدت جذاب است که توسط یکی از استعدادهای آیندهدار سینما ساخته شده است. نباید با این نسل جدید مقابله کرد؛ بلکه باید نشست، تماشا کرد و از ایدههای نوآورانهی آنها لذت برد. «Backrooms» به ما یادآوری میکند که ترسناکترین هیولاها، نه در کمد دیواری اتاق خواب، بلکه در راهروهای تاریک و بیپایانِ ذهنِ آسیبدیدهی خودمان پنهان شدهاند. جایی که واقعیت رنگ میبازد و ما میمانیم و انعکاسِ دفرمهی ترسهایمان. فیلم را ببینید و در سکوتِ وهمآورِ آن غرق شوید؛ فقط مراقب باشید که در ذهن خودتان گم نشوید!
نمره: 6/10
منتقد: میثم کریمی

















فیلم ایده اولیه خوبی داره ولی به شدت خام و الکن ساخته شده.کلی اطلاعات روانشناسی پایه توی مغز کارگردان نوجوان فیلم بوده که با توجه به تجربه محدودش از زندگی واقعی،دلش میخواسته همه رو به خورد بیننده بده واسه همین مدام با نریشن و جملات سعی میکنه اطلاعاتش رو توضیح بده و این خیلی کسالت باره.به خصوص توضیحات ابتدای فیلم.در کل بهش میگم یه فیلم خسته کننده،بدون اسکلت بندی،شعاری و متوسط.
چند تا از تحلیل های من:
۱- دنیای ناشناخته ضمیر ناخودآگاه
۲- ناتوانی روانکاوی و علم مدرن برای شناخت و تسلط بر ضمیر ناخودآگاه و عملکرد های شناخته نشده عظیم مغز
۳- دنیای متفاوت بیمار روانی که فقط فقط توسط بیمار قابل درک هست و نمیشه از بیرون اون رو به همان اندازه شناخت یا درک کرد و چه بسا با معیار ذهن بیمار ، تعریف بیمار و سلامت تغییر کنه و یک نسبیت به وجود بیاره
۴- گیر کردن روان کاو ها یا کاوشگرانی که خیلی عمیق و موشکافانه درگیر به دنبال پاسخ به چرایی ها هستن و در نهایت هرچه بیشتر موشکافی میکنند بیشتر با ابعاد ناشناخته آشنا میشون و دچار سردرگمی و خود درماندگی بیشتر میشن…
۵- جواب چرایی ها با چیستی ها به دست نمیان
۶ـ گاهی باید خودمان را جای بیمار بگذاریم تا حداقل ادراک اون رو درک کنیم
۷- گاهی باید رها کرد و آنچنان درگیر چرایی ها نشد و بودن رو زیست
اواسط فیلم رو دور تند نگاهش کردم.ایده جذابی داشت ولی برای حدود 2 ساعت واقعا” جوابگو نبود.
هر موقع سه چهار تا فیلم بعدی این کارگردان هم خوب از آب دراومد، اون موقع میتونیم بگیم یه استعداد ظهور کرده. فعلا برای گفتن این جمله زوده. خیلی ها هستن سالها یا یه ایده تو مغزشون زندگی میکنن و حسابی در طول زمان چکشش میزنن و بهش فرم میدن. وقتی اون ایده را پیاده میکنن، چون قبلا همه جوانبش و توی خواب و بیداری، توی خودآگاه و ناخودآگاهشون بررسی کردن، باعث میشن فیلم حداقل از لحاظ فرم خوب در بیاد و مام بگیم: «واو! یه بچه این و ساخته؟» در حالی که این ایده از اینور و اونور و با گذشت زمان تغذیه شده. فیلمای بعدی طرف اگه با ایده ناگهانی بسازتشون، اون موقع میفهمیم که طرف واقعا این کاره است یا نه
کارگردان فقط ۱۹سالشه
فکر کن
تهش معلوم نشد چی شد🥴
از هر نظر نگاه کنی،این که نوجوانی ۱۹ساله چنین فیلمی بسازد قابل تحسینه و حتمن در اینده جزو بزرگان این صنعت خواهد شد،اما اینو به حساب نسل زد ننویسید،استنلی کوبریک و هیچکاک در سن بیست سالگی وارد عرصه سینما شدندانیشتین نسبیت خاصو در ۲۸ سالگی مطرح کرد،مری کوری بیست سالش بود سرامد همه دانشمندان خودش شد،مکسول در نوجوانی معادلات اولیه خودشو نوشت ، داوینچی در چهارده سالگی استاد خودشو شگفت زده کرد،جان کندول دویست سال پیش زمانی که به سیب زمینی میگفت دیب دمینی بدون تلسکوپ فهیمد سیاره نپتون باید وجود داشته باشه،ریمان نوزده سالش بود معادلشو نوشت که هنوز همه توش موندن،نیوتن در بیست و سه سالگی تماممعادلات بنیادین فیزیکو نوشت(تازه کتاب تاریخ علمو خوندم یادمه)
نتیجه:جمله( . اما نسل زد (Gen Z) قواعد بازی را تغییر داده است. )یکهندوانه زیر بغل گذاشتن بزرگ برای این گله جوانان هنگوور است،همیشه در تاریخ نوابغی بودن که مرزهای هنر یا علمو جابجا کردند و ربطی به حالا و نسل معطله زی نداره،