1394111512085722332

*جناب روستایی! کسانی که فیلم «ابدو یک روز» را تماشا کرده اند متفق القول‌اند که درک عمیق فضاها و طبقه‌ای که شما در فیلمتان نشان دادند صرفا یک فرآیند دراماتیزه نمایشی نیست. درک عمیق جمیع موقعیت‌هایی است که شما در فیلمتان به نمایش گذاشتید تا چه اندازه به واقعیت موجود نزدیک است، ضمن اینکه خاستگاه طبقاتی شما چقدر به ابد و یک روزی ها نزدیک است؟

خدا را شکر ما هیچ‌وقت خانواده فقیری نداشتیم، منزل ما نزدیک میدان جمهوری است. امادغدغه من به اعتیاد از زمانی پر رنگ تر شد که این جمله را در سنین بسیار پایین جوانی می‌شنیدم. اگر یادتان باشد از قدیم الایام بزرگترهای ما می‌گفتند "اگر معتاد شوی می افتی کنار جوب!" این جملات را یادتان هست؟ اما ناگهان همه چیز خیلی عادی شد و همه آمدند لابه‌لای شمشادها!



*متوجه منظورتان نشدم.

اگر الان شما از بزرگراه چمران جنوب عبور کنید، اگر از سرعت خود بکاهید و  از سرعت 60  کیلومتر در ساعت کمتر حرکت کنید، اگر شب هنگام باشد و نوربالا را هم بزنی و سرعتت را بیاوری زیر 20 کیلومتر در ساعت، افرادی مبتلا به مصرف مواد مخدر هستند که دائما دارند این‌طرف و آنطرف می دوند، می توانید آنها را ببیند. البته این وضعیت فقط در چمران نیست همه جا این‌طور است. یعنی هرجا که شمشاد است، معتادی زیر آن شمشاد خوابیده است. با توجه اینکه الان به فصل تابستان هم نزدیک می شویم افراد معتاد آنجا هستند، می‌روند زیر شمشادها را می‌بُرند و زیر آن می‌ خوابند. با دیدن این لحظات همه چیز برای من شروع شد. من خیلی کم سن و سال بودم که این صحنه ها را می‌دیدم. یعنی زمانی که به هنرستان می‌رفتم. از همان زمان هر فکر و ایده ای در مورد اعتیاد، به ذهنم می‌رسید را یکی یکی یادداشت می کردم  و برخی از آن ایده ها ناگهان برای من برجسته می‌شدند، برخی از آن ایده هایی که نوشته‌ام را می‌بینم که در حال حاضر وقت ساختن‌شان نیست. فیلمنامه آماده ای دارم که بهرام دهقان خیلی بیشتر از «ابد و یک روز» آن را دوست دارد ولی خودم حس می کنم الان زمان مناسبی برای ساخت آن نیست.

*می‌خواهیم مصداق تجربه شده عینی را در این گفتگو جستجو کنیم؟

اگر ریشه همه این مسائل را در من بخواهید پیدا کنید ازهمین نقطه ای بدان اشاره کردم همه چیز آغاز شد. یک سری اتفاقات عجیب و غریب در  شرق و غرب تهران رخ می دهد که من به آنها توجه ویژه دارم. مثلا یکی از اتفاقاتی که رخ می دهد این است که در مدرسه ناگهان می‌دیدی که یکی از بچه‌ها نیست مثلا در دوران دبیرستان یا پیش دانشگاهی ناگهان می‌دیدی یکی از بچه ها دیگر به مدرسه نمی‌آید وقتی پیگیر می شدیم می‌فهمیدیم که از او مواد گرفته‌اند و اعدامش کرده‌اند، یعنی ایده‌ مرکزی اعتیاد خیلی ساده و راحت جلوی چشم ماست.

پارکی بود که ما همیشه آنجا والیبال بازی می کردیم. یک دختر و پسری را در آنجا می‌شناختیم که در خیابان می‌خوابیدند و هر دو معتاد بودند، البته گروه های معتاد دیگری هم در آن پارک حضور داشتند.

بعد از مدتی دخترک باردار شده بود، در ابتدا هیچ کس گردن نمی‌گرفت. بعد، یکی از پسرها پا پیش گذاشت. ناگهان اشتیاق غیرعادی پیدا شد و دعوایی راه افتاد که چه کسی گردن بگیرد! این داستان برای من خیلی جذاب شد. می دانید چرا سر آن بچه دعوا شد؟ چون در مورد قضیه بچه بحث پول وجود داشت. کسانی که ادعای پدری برای آن بچه می‌کردند به دنبال کسی بودند که بچه را بخرد. من هم می خواستم مستند این ماجرا را بسازم. رفتم با آنها صحبت کردم و گفتم من به شما پول می‌دهم و این بچه را هم نمی‌خواهم فقط بیایم و از همه این کارهایی که شما می‌کنید مستند تهیه کنم تا بفهمم آخر و عاقبت این بچه چه می شود و شما او را به چه کسی می‌فروشید؟

اتفاقا یک پولی هم به آنها دادم اما ناگهان غیب شدند یعنی تا من بخواهم بروم و عده‌ای از بچه ها را جمع کنم و یک گروهی بچینم و برگردم آنها غیب شده بودند. نکته جالب اینجاست که دخترک پس از مدتی غیب شد. بعدا فهمیدم مادر او آمده و او را به خانه برده بود. از طرفی اگر پدر و برادر دختر از این ماجرا مطلع می شدند او را می‌کشتند بنابراین مادرش او را به زیر زمین برده و آنقدر او را نگه داشته بود  تا بچه به دنیا بیاید. حتی خود مادر برای دخترش مواد تهیه می کرد فقط برای اینکه بیرون نرود. وقتی بچه به دنیا آمد مادرش بچه را از او گرفت و دختر باز هم فرار کرد و رفت بیرون. از طرفی هم آن پسری که گردن گرفته بود گم شده بود یعنی او را گرفته و به کمپ فرستاده بودند. من برای پیدا کردن این پسر به همه کمپ ها سر زدم یعنی هیچ  کمپی در تهران نمانده بود که نرفته باشم خیلی ها هم فکر می کردند ما از برنامه های تلویزیونی آمده‌ایم ناگهان می دیدید ملت می آمدند و مشکلات محل زندگی خودشان را می‌گفتند که مثلا آقا آب ما قطع است و فلان! واقعا دلمان می سوخت ولی کاری از دست ما ساخته نبود.

*داستانک‌های شما از جهان واقعی وارد فیلم شده‌اند، مثلا صحنه‌ای که محسن (نوید محمدزاده) دستگیر می‌شود و جملاتی که مرتضی (پیمان معادی) بر زبان می آورد احتمالا از تجربه واقعی می‌آید. این تجربه چگونه کسب و به متن نماشی بدل شد؟

در همین گشت و گذارهای من در کمپ‌های مختلف ترک اعتیاد من داشتم مصاحبه می‌کردم و حرف می‌زدیم. یکی از مصاحبه شوندگان می‌گفت "من داشتم در منزل کلی مواد بسته‌بندی می کردم ناگهان از منزل همسایه بغلی صدایی آمد. بچه های من (یک جفت پسر  دوقلوی 11 ساله ) و خانمم گفتند که آنها آمده اند دنبال تو، اما اشتباها رفتند منزل همسایه. چون صدای همسایه می آمد که می گفتند مواد چیه؟ اشتباه گرفته اید! خلاصه زن و بچه ام به من هشدار دادندُ اما من تازه مواد کشیده بودم و نشئه بودم و گفتم این‌طوری نیست و باز هم مشغول بسته بندی مواد شدم (او به من یاد داد که بسته بندی مواد چگونه است!) خلاصه وقتی زن و بچه من دیدند سر و صداها دارد نزدیک می شود و من هیچ کاری نمی کنم خودشان همه موادها را برداشتند و رفتند روی پشت بام پرت کردند بیرون و بخشی دیگر را ریختند در چاه فاضلاب و سیفون کشیدند، نهایتا مأمور آمد داخل."

آن قدر این بنده خدا خوب و درست ماجرا را تعریف می کرد که من کلی نکته های به‌درد بخور یاد گرفتم و همه چیز را هم یادداشت کردم. اصلا برای اولین بار بود که فهمیدم مأمور سه مرتبه منزل را می گردد. مثلا اول می آیند و یک جستجوی سطحی در منزل می‌کند و می‌روند. دفعه دوم  می‌آیند و داخل کمدها و همه جا را می گردد و اگر باز هم  چیزی پیدا نکنند مثلا زیر کاشی ها را هم می گردند یا مثلا اگر به زن خانه شک کنند او را می‌گردند. ببینید چقدر دردناک است!

خلاصه همان بنده خدا ادامه داد که ابتدا مأمورها آمدند و سطحی همه جا را گشتند و رفتند و چیزی پیدا نکردند من هم به زن و بچه‌ام گفتم دستتان درد نکند چیزی پیدا نکردند و رفتند. و ناگهان دوباره زنگ منزل را زدند و آمدند داخل و یکی از مأمورها دستش را در چاه توالت فرو کرد و یک بسته یک گرمی شیشه پیدا کرد و بخاطر همان من یک سال زندان بودم. حالا فکر کن اگر آن حجم زیاد شیشه را از او می‌گرفتند حتما اعدامش می کردند.

*با درک صریح چنین واقعیت‌هایی، اتهام سیاه نمایی را چگونه تحلیل و ارزیابی می‌کنی؟

در همان ایام جشنواره فیلم فجر بنده خدایی به من می‌گفت همه این مسائل زاییده ذهن خودتان است و مشتی دروغ  هستند و سیاه نمایی کرده اید. من در جواب گفتم آنقدر این اتفاقات زیاد است و من همه آنها را آنقدر مرتب به نگارش درآورده‌ام که می‌توانم تا سال آینده جشنواره فیلم فجر، «ابد و دو روز و سه روز و چهار روز و پنج روز» را هم بسازم.



*در نگارش اولیه فیلمنامه نحوه دستگیری به همین صورت نبود؟

بله، دقیقا همین طور است. چون کاراکتر نوید (بازیگر نوجوان فیلم) در فیلمنامه بدین صورت کنش‌مند نبود. یعنی خط اصلی روایت بدین صورت بود که محسن (نوید محمدزاده) برادرش نوید (بازیگر نوجوان فیلم) را می‌زند و بعد از خروج از خانه دستگیر می‌شود. واقعا وقتی بیرون می رفت دیگر به نوید برنمی خورد. یعنی در ورسیون اولیه اینطور بود که او به منزل می رود و می پرسد مواد من کجاست بعد موادش را برمی دارد و می رود و نهایتا او را می گرفتند. بعد از اینکه کاراکتر نوید را تصمیم گرفتم بدین صورت به فیلمنامه اضافه کنم این قسمت به من الهام شد که او بچه را می زند و می رود بیرون و همه آن اتفاقاتی که در فیلم دیدید رخ می دهد.



*پس این جزئی نگری حاصل پرس و جوی میدانی و الهامات شخصی شماست؟

دقیقا، ببینید فیلم کلیتی دارد با یک ظریف کاری‌های دراماتیک و یک مفهوم.



*آقای روستایی! درباره مفاهیم فرامتنی فیلم چه می‌شود گفت؟ مثلا  نگاه شووینستی در نسبت با پرسوناژ افغانی محترمی مثل نظیر؛ یا مثلا این‌که داستان فیلم تو شبیه ساختار کشور هم هست که دو جناح سیاسی در آن وجود دارند و کشمکشها و ... چقدر این برداشت را درست می‌دانید و چقدر این موارد تعمدی بوده است؟

خیر. به هیچ وجه! اصلا کلمه تعمد محلی از اعراب ندارد. من به هیچ وجه فیلم نمادین نساخته ام و نخواهم ساخت. این را با صدای بلند اعلام می کنم.

*چرا؟

من دارم فیلم اجتماعی می‌سازم که بخش اعظمی از جامعه ایرانی درگیر آن مشکلات هستند که وضعیت ملتهبی است. من در منطقه‌ای از تهران زندگی کرده‌ام که تمام این اتفاقاتی که برایتان تعریف می‌کنم را یا در خانه بغلی یا چهارتا کوچه بالاتر یا پایین تر دیده‌ام. حالا اگر می خواهند معضل اعتیاد را در سینما و در جامعه نبینند، نمادگذاری کنند و  مثلا بگویید این نماد فلان چیز است و آن یکی نماد بهمان چیز.

 ابد و یک روز، روایتش و پرسوناژهایش سمبل و استعاره از هیچ وضعیت سیاسی نیست،  الا شبیه افراد معتادی که من در زندگی واقعی آنها را درک کرده ام و ساعتهای متمادی از وقت و زندگی‌ام را با آنها صرف کرده‌ام. «ابدو یک روز» اصلا نمی تواند نماد یک مملکت یا وضعیت سیاسی باشد. اگر می خواستم در مورد سیاست فیلم بسازم آشکارا در موردش می ساختم و حتی از ابعاد سیاسی‌اش هم استفاده احمقانه ای می کردم. اما آن وقت دیگر مرا به عنوان یک فیلمساز نمی‌شناختند بلکه به عنوان کسی می‌شناختند که سینما برایش دستمایه‌ای است که فقط می خواهد حرف سیاسی بزند و ژست سیاسی بگیرند. من در قدم اول می خواهم سعید روستایی را به عنوان فیلمساز بشناسند.

*واقعا به سیاست و سیاست ورزی هم ذره‌ای علاقه نداری؟

به هیچ عنوان، من صرفا یک فیلمساز هستم و دوست دارم فیلم بسازم. دفعه بعدی ممکن است که فیلم کمدی دلم بخواهد بسازم و بعد از آن یک فیلم علمی تخیلی یا پلیسی و بعد از آن یک فیلم جنگی بسازم. همه این کارها را هم خواهم کرد. البته اگر الان علمی تخیلی نمی‌سازم چون امکاناتش وجود ندارد. اگر امکانش باشد بیش از هر چیز به ساختن این فیلمها علاقه دارم. این کدهایی که می‌گذارند و این نشانه شناسی هایی مبتذلی که در طی این مدت در مورد فیلم من صورت پذیرفته، مصداق ابتذال در فهم و برداشت سینمایی است. من برای مردم سرزمین خودم در قدم اول فیلم ساخته ام و به همان مردمی که دوستشان دارم صادقانه می گویم که نشانه های سیاسی که در مورد فیلم من در مورد آن این همه بحث و جدل شده وجود ندارد.

*سیاه نمایی چطور ؟

اتفاقا فیلم من واجد هیچ نشانه‌ای دال بر سیاه‌نمایی نیست. دارند به ضرب و زور و آژان کشی رسانه‌ای سیاه نمایی را به فیلم من تزریق و  الصاق می‌کنند. اما نه در یک شوی مطبوعاتی و رسانه ای، بلکه در یک محفل دوستانه، عرض می کنم، من یک تعهد اجتماعی دارم نسبت به طبقه ای که در دل آن دارم زندگی می کنم.

*شاید این نقدها می خواهند کاری کنند که اتفاقا آن طبقه‌ای خاستگاه من و توست دیده نشود.اما برای رسیدن به پاسخ های اقناعی، اگر سعید روستایی نباشی و خودت را به جای منتقدانت بگذار. الان این حرفها را می‌زنی چون کارگردان فیلم هستی اما برای یک لحظه کارگردان بودنت را کنار بگذار و از بیرون به فیلم نگاه کن به عنوان یک اثر مستقل. آیا حق نمی دهی به آنها که می گویند چرا مردافغان می خواهد ناموس ما را با خود ببرد؟

شما الان سئوالی به شدت نژاد پرستانه‌ای از من پرسیدی!‌ مگر بین مرد ایرانی و افغان تفاوتی هست؟ مگر در این سالها مدام از پیوند دو ملت نگفته‌اند و نشنیده‌ایم؟ قطعا این سوال شما نیست اما بحث نژاد پرستانه‌ وکاملا غلطی است. دوباره باید نمادشناسی نه چندان معتبر باب شده را بررسی کنیم.آیا یک شهروند محترم افعان در هر فیلمی نماینده ملت افغانستان است؟ اصلا نظیر «ابدویک روز» مگر نماینده کشور افغانستان است؟ اتفاقا سر و وضع مناسب و وضع مالی خوبی هم دارد وشما هم می دانید که چنین افغان هایی هم در ایران وجود دارند.

مثلا من افغانی محترمی را می شناسم که 90 کارگر دارد یعنی در ماه باید بیش از 100 میلیون حقوق بدهد حالا تصور کنید که او خودش چقدر درآمد دارد که 100 میلیون هم حقوق می دهد. اتفاقا ما سعی کردیم که به افغان ها کوچکترین بی احترامی نشود. بحث فروش هم که مطرح می شود جای بحث دارد. نظیر تصورش این است که دارد شیربها می‌دهد، اصلا بحث فروش مطرح نیست. اکثر افغان ها دو رسم دارند اول اینکه جهاز نمی‌گیرند دوم اینکه پول می‌دهند، یعنی شیربها می‌دهند. بخش اعظمی از شهروندان محترم و عزیز افغان این رسم را دارند که البته این رسم و رسوم، شکل های مختلفی دارد ولی اینکه کسی می گوید او خواهرش را می فروشد استنباط غلطی است. این حرف هایی که افغان دارد ناموس ایرانی را می‌برد کاملا غلط است. مرتضی( پیمان معادی) دارد از این موقعیت سوء استفاده می‌کند در صورتی‌که نظیر تصور می‌کند رسم و رسوم را دارد به جا می‌آورد.

خب همین عزیزان افغان همراه حق دارند همسر ایرانی داشته باشند؟ فقط می توانند در معادلات استراتژیک همراه ما باشند؟ ضمن اینکه از منظر دراماتیک اغلب شهروندان غیر ایرانی که با ما و در کنار ما زندگی می‌کنند همین دوستان افغان ما هستند که می‌توانستیم به شکل عقلانی در فیلم استفاده کنیم.

poshtesahneabadoyekrooz1

*برگردیم به همان بحث نماد شناسی. این‌که مثلا شخصیت سمیه (پریناز ایزدیار) که با نظیر ازدواج می کند مصداق توهین به مام میهن است چطور؟ قبول دارید؟

فیلم من، فیلم جزئیات است تمام جزئیات کوچکی که در آن می‌بینید در بزنگاه‌‌ها و عطف های دراماتیک، کمکی به روایت فیلم می‌کند و هیچ چیز نماد نیست. زمانی که  مادر پول را می‌گیرد، آن مادر نماد چیزی نیست، آن پول نماد چیزی نیست. اصلا چرا مادر کمتر از بقیه درگیر مسائل آنهاست؟ اول اینکه چون گوشش سنگین است دوم اینکه مریض است و به دلیل داروهایی که می خورد دائما خواب است و بیشتر از آن نمی‌تواند در قصه باشد. مرتضی، خواهرش را نفروخته است و او را مجبور نکرده که برود. این موضوع زمانی تأیید می شود که دختر بازمی‌گردد.
برادر کمترین فشار و زوری به او نمی آورد و او را می‌پذیرد یعنی او خواهرش را مجبور نمی‌کند که با نظیر ازدواج کند و برود. همانطور که به او می‌گوید اگر نمی‌خواهی زودتر بگو تا بیش از این آنها را معطل نکنیم. پس چرا این بخش ها را نمی‌بینید؟ بخاطر همین جزئیات بهم پیوسته است که می گویم اصلا نمادین نیست. من اصلا نمی توانم نمادین کار کنم آن قدر حافظه من از این اتفاقات و جزئیات واقعی اجتماعی لبریز است که هر کدام از آنها یک قصه سینمایی مستقل می‌شود. اما در حوزه فیلمسازی باید بگویم که بعضی‌ها تا کی می خواهند در طبقه پنجاهم یک برج یا در خانه 4000 متری در زغفرانیه بنشینند و در مورد منطقه ای که من در آن زندگی می کنم فیلم بسازند؟ من هم هرگز نمی روم در مورد کسی که در طبقه چهلم یک برج زندگی می کند فیلم بسازم، مگر اینکه اول خانه‌ام را ببرم در یک برج و 10 سال در آن زندگی کنم و در آن 10 سال هرچه که کسب کنم را در موردش فیلم بسازم. من تا چندسال آینده می توانم طرح ها و ایده هایی که در این مدت داشتم را بسازم و سال ششم می توانم در مورد این زمان از زندگی ام فیلم بسازم چرا؟ چون 5 سال در آن زندگی کرده ام. یعنی من باید یک چیزی از اجتماع خودم کسب کنم که در مورد آن فیلم بسازم.

*واقعا قصد و نیت اولیه شما ساختن فیلمی سیاه بود؟

خاطرت هست که برخی منتقدان از "فیلمسازان برج عاج نشین" در ادبیات ژورنالیستی سینمایی بسیار استفاده می‌کردند؟ حالا جای فیلمسازان با منتقدان عوض شده است، یعنی منتقد برج عاج نشین، فیلم مرا سیاه نمایی قلمداد می‌کند. به نظرم این نقد با چنین دستاویزی سیاه نمایی است. اگر من چیزی را که در واقعیت وجود ندارد در فیلم خودم آورده باشم می شود سیاه نمایی. یعنی اگر یک سوژه و موضوع تلخ و ناگواری که در اجتماع وجود ندارد را من در فیلم بیاورم گویی افسانه را به واقعیت تزریق کرده باشم. زمانی هم که سوژه و موضوع تلخ و سیاهی که در فیلم من واقعا وجود ندارد را به آن الصاق می کنند این نقد هم یک نوع سیاه نمایی است. من معتقدم برخی از نقدها نقد نیستند بلکه به جایی که نمی دانم کجاست، خط می دهند.

*خط ممتد پیش فرض های دراماتیکی که در فیلمنامه ات وجود دارد را به صورت منطقی ادامه بدهیم. یعنی گاهی هم آماری در مورد فیلم حرف بزنیم تا از وضعیت نمادگرایانه و سمبلیستی فاصله بگیریم.از کجا می خواهی شروع کنی.

نکات زیادی وجود دارد، اما چون من اساسا آدم نژاد پرستی نیستم می خوام عرض کنم  طبق آخرین آماری که من جستجو کردم و فهمیدم  50 هزار دختر ایرانی در عقد شهروندان محترم افغان هستند. این مسئله نه حسن است و نه ایراد. به کیفیت این وصلت ها هم کاری ندارم، خیلی از آنها خوشبخت هستند یا نه. کیفیت زندگی ها مد نظرم نیست. اما برای دختران ایرانی شرایط سختی است اگر بروند افغانستان؛ و این شرایط سخت را نسبت به زن ایرانی دارم می گویم. خود این مسئله هم یک ریشه اجتماعی دارد نه ریشه نمادین. راستی فارغ از ژانرهای مرسوم سینمایی، فیلم من در وهله اول اثر خانوادگی است و بعد فیلمی اجتماعی؛ به همین دلیل هیچوقت نمی توانند این فیلم را به صورت کاملا نمادین نقد کنند چون چیزهایی که کنار هم می گذارند با هم همخوانی ندارد.
 

*استدلال دیگری برای اینکه فیلم نمادین نیست دارید؟

فیلم نمادین درشت گویی می کند و مثل فیلم ابد و یک روز  وارد جزئیات نمی شود چون نمی‌تواند که وارد شود. من دارم در مورد مادری حرف می زنم که عاشقانه فرزندانش را دوست دارد و نگرانشان هست و هرکاری از دستش بربیاید برای آنها انجام می دهد اما در عین حال مادری است که سواد خواندن نوشتن ندارد، پیر و مریض است. همه شخصیت و پرسوناژهایی که در این خانه زندگی می کنند فرصت طلبند اما نه به دلیل موقعیت زندگی، به دلیل شرایط. چون او در حد فاصل خوف و رجا زندگی می کند، داشتن یا نداشتن و بالاخره هر آدمی از نداشتن هراس دارد. حتی شخصیت مادر.

بله و تنها کاری که از دستش برمی آید این است که مواد را بردارد و پنهان کند. در نهایت هم می گوید برای حفظ آبرو اینکار را کرده که نرود در کوچه خیابان بکشد و مردم ببینند و آبروی خانواده برود. برود در اتاق خودش بکشد حداقل کسی او را نمی‌بیند. نمونه این مادر هم وجود دارد. مثلا  در همین کمپ هایی که می‌رفتم و از نزدیک آنها را مشاهده می کردم خیلی از این معتادها را پدر و مادر خودشان لو داده اند. الان هم که می‌دانید تعداد این کمپ ها به شدت افزایش پیدا کرده است. اکثرا هم خصوصی هستند. مثلا ما به دنبال لوکیشن بودیم که در همین لوکیشن گردی حدود 30-20 کمپ را دیدیم. اتفاقات زیادی هم در این کمپ ها دیدم مثلا طرف را چهار مرتبه به کمپ آورده بودند و هر چهار مرتبه فرار کرده بود و این سری دست و پای او را به کپسول بسته بودند شش ماه او را نگه داشته بودند. تابستان ها می خواستند آنها را بشورند تا حالشان خوش شود، آنها را لخت مادرزاد می کردند و با شیلنگ روی آنها آب می ریختند! من چند مورد دستگیری هم با آنها رفتم. مثلا من و محسن نصراللهی کلی اتاق هایی شبیه همین اتاق دیدیم حسین دستگیری معتادها برای بازگرداندن به کمپ دیدم. برخی از مواقع هم محسن تنها می رفت و من واقعا از جسارت او متعجب می شدم. کلی از این اتاقها و وضعیت ها عکس گرفته بودیم. مثلا نوید محمدزاده با برخی از معتادان حرف زده بود یا خود آقای ملکان (تهیه کننده) کلی در زندگی آنها کنکاش کرده است.

 

* نقدهایی مطرح می‌شود مبنی بر این‌که 15 دقیقه ابتدایی فیلم بیهوده است. 15 دقیقه‌ای که البته من گمان می‌کنم حساس است و  تو داشتی محیط زندگی محسن (نوید محمدزاده) را نشان می دادی. مثلا توی اتاق نوید شما کلی خرت و پرت نشان دادی مثل کنترل تلویزیون و وسایلی از این دست. نظرت راجع به این نقد چیست؟

بله. فضاسازی در این‌گونه کارها مهم است. بسیاری از کسانی که اعتیاد دارند دوست دارند با وسایل برقی بازی کنند. کنترل بازی کنند. مثلا در همان پلان های معرفی محیطی، می‌بینیم کنترل های خراب ریخته است و آنها  آنرا درست می‌کنند، برخی معتادان، اسباب بازی می‌خرند و درست می‌کنند. برخی از آنها خمیربازی دوست دارند یا نجاری دوست دارند. وقتی شیشه می‌کشند روی یک چیزی قفل می کنند. مثلا عاشق این است که یک تبلت پیدا کند و پشت آن را باز کند و محتویات آن را دربیاورد و بعد می خواهد دوباره جمعش کند نمی تواند و می اندازدش کنار و دوباره می‌رود یکی دیگر پیدا می کند. ما همه این مسائل را ترکیب کردیم کلی کنترل و گوشی خراب آوردیم، وسایل نجاری آوردیم. یعنی تمام این اتفاقات ما به ازای بیرونی دارد و به تعداد جزئیات فیلم سند وجود دارد.
 

*چه بازخوردهایی گرفتی؟ آیا در نقدهایی که خواندی به این مسئله هم اشاره شده‌ بود که این فیلم یک هشدار است و به جامعه می گوید که اعتیاد خیلی بیشتر از این حرف‌ها دارد گریبان ما را می گیرد. چنین نقدهایی را هم دیدی؟

مهمترین تحلیل این بود که اعتیاد آمده در خانواده و خانواده در حال پذیرش آن است . چون در بیرون کسی نیست آن را کنترل کند و خانواده هم توان کنترل کردن آن را ندارد. من یک عکسی در گوشی موبایل خودم دارم که اگر دوست داشتید می توانید چاپ کنید. عکس از پشت صحنه فیلم است. من دارم به مانیتور نگاه می کنم و چهارتا خواهرهای فیلم پشت مانیتور هستند. من خودم دیروز این عکس را دیدم، پلان دستگیری نوید محمدزاده در خانه است. می خواهم چهره خواهرها را در این عکس ببینید. چهره این خواهرها در پشت صحنه دیدنی است. در همین سیر دامنه های پر و پیمان تحقیق در مورد اعتیاد به موردی برخوردم که یک نفر می گفت من امیدوارم اگر رفتم بیرون و خواستم دوباره بزنم خدا همان لحظه جانم را بگیرد یا زیر ماشین بروم  یا به قول پیمان می گفت بروم زیر پورشه و بی ام و که دیه ام را بگیرند و بخورند اما دیگر جلوی خواهرها و والدینم نیایند اینطور دستگیرم کنند. چون وقتی مواد می زنم اگر برای دستگیری من بیایند با تمام وجود با آنها می جنگم.

*این فیلم را با ترک کرده های کمپ دیده ای؟

بله، طبیعی است که این جنبه فیلم از هر نقد و نظر برایم مهمتر است. باعده ای از کسانی که ترک کرده‌اند‌ در پردیس کیان این فیلم را دیدم که به شدت گریه می‌کردند، حتی در صحنه های خنده دار هم گریه می کردند. البته وقتی معتادها ترک می کنند خیلی چاق و هیکلی می شوند در واقع غول می شوند برای خودشان! با دیدن فیلم یک حال منقلبی پیدا می کردند و اصلا نمی شد با آنها حرف زد و می گفتند زندگی خودم را دوباره دیدم. همه آنها بلااستثنا می گفتند زندگی ما را ساختی. نکته ای هم که وجود دارد و به نظر من باید در قوه قضائیه تفکیک شود این است که دو دسته مواد فروش داریم. دسته اول آنهایی که وضع و اوضاع خوبی دارند و دارند از راه فروش مواد کاسبی می کند و پول درمی آورد و حسابی لذت می برد و احتمالا بدش هم نمی آید که چهار نفر دیگر را هم معتاد کند. یک دسته دوم هم وجود دارد که مثل محسن (نوید محمدزاده). آدمهای معتادی هستند که برای اینکه خودشان بتوانند بکشند مواد را به چهارتا آدم مثل خودشان می فروشند و اصلا هم نمی خواهند کس دیگری را معتاد کنند ولی آنها همانطور که دسته اول محاکمه می شوند، محاکمه می شوند. یعنی بالای 30 گرم از آنها بگیرند، 30 سال حبس دارد یعنی تا جایی که من می دانم هر گرم شیشه یک سال حبس دارد. این موضوع خیلی آزاردهنده است که چرا محاکمه این افراد به یک شکل است.


*تصمیم نداری فیلم را با خود این افراد در کمپ ها ببینی؟

تصمیم دارم این کار را بکنم چون می دانم که عاشق فیلم می شوند. من خیلی از آنها را در سینما دیدم. البته آن زمان هنوز هیچکس من را نمی‌شناخت. این را هم بگویم چون خاطره بانمکی است. رفته بودیم سینمافرهنگ که فیلم را ببینیم وقتی از سینما بیرون آمدیم معلوم بود که ملت از فیلم خوششان آمده و آفرین بارک‌الله می گفتند. محمدرضا منصوری از در روبرویی از سالن خارج شد و من از در مقابل او. می دانست که من دیرم شده و عجله دارم و سریع باید به اکران بعدی می رسیدیم ناگهان از آنطرف فریاد زد آقای روستایی دستت درد نکند چه فیلمی ساختید! ناگهان همه ملت صندوق را رها کرده و به سمت من آمدند. من سه ساعت تمام داشتم با آنها حرف می زدم اولین مرتبه بود در زندگی ام که این همه آدم می ریختند دور من. همانجا یک نفر که می خواست رأی خود را در اصلا نپسندیدم بیندازد که یک چیزی در این مایه ها گفت که این حرفها همه چرت و پرت و دروغ است. ناگهان یکی از همین ترک کرده ها این حرف را شنید و با او برخورد کرد و گفت «چرت و پرت، زندگی‌ته! درست صحبت کن!» چون درواقع این فیلم در مورد زندگی او بود یعنی خوب می دانست که اصلا دروغ نیست و عین واقعیت است زندگی آدمی است که درگیر مواد کشیدن و فروختن است.
 

*چرا نامزد مرتضی پرداخت بیشتری در قصه ندارد

به نظر من چون آن زن تأثیری در روند قصه ندارد اصلا نیازی به پرداخت ندارد. تأثیرش همان مقدار است که می بینیم. یعنی می گوید تو می خواهی زن بگیری و می خواهی خانه را خلوت کنی.


*بنابراین اگر اصلا نبود و فقط اسمی از او وجود داشت بهتر نبود؟

وجودش مؤید این مهم است که مرتضی (پیمان معادی) انگیزه هایی برای تغییر دارد. این دختر بیشتر از اینکه قرار باشد خودش کاراکتری باشد یک بخش از شخصیت پردازی مرتضی است.ممکن بود ما تصور کنیم که مرتضی شاید به دنبال این قضیه است ولی در اینجا می بینیم که مرتضی در یک قدمی این دختر است یعنی خیلی به او نزدیک شده است و می خواهد هر چه زودتر رابطه اش را به یک نتیجه ای برساند. مهمترین دلیلش همین بود اتفاقا ما در انتخاب خودمان کلی سختی کشیدیم تا به این کاراکتر ساده چهار دیالوگه برسیم و من این‌طور فکر می کردم که او می تواند ما را با مرتضی بیشتر آشنا کند که گفتیم ببینید مرتضی این زن را می‌خواهد.

*عنوان شده که شما معتادهایی را خلق کردید مثل محسن، دقیقا مثل گوزن ها؛ تا مخاطب به او سمپات شود و این خودش به نوعی تبلیغ اعتیاد است. نظر شما در این مورد چیست؟

این معتادی که ما خلق کردیم  دائما در خانه است و درگیر یک سری مسائل.  این معتاد با برادر خودش که او هم معتاد بوده است از ابتدا خیلی رابطه نزدیکی داشته است. یعنی هر دو معتاد بودند. بنابراین برادر را می شناسد یعنی از زمان مدرسه دارد حرف می زند و حتی لایی کشیدن های او را هم می فهمد. در انتها هم این معتاد چیزی را نمی فهمد ناگهان در این دعواها و سوتی های کلامی لو می رود که این آدم شیربها را گرفته و به کسی هم نگفته است تا اینکه خواهرش شهناز متوجه می‌شود، یعنی ریما رامین فر و می پرسد مگر پول گرفته ای؟ در همین بحث های خانوادگی این ماجرا لو می رود. بنابراین ما نمی توانیم بگوییم که معتاد فردی است که هیچ چیز نمی فهمد. الان طرف دوتا بچه دارد زن دارد خانواده دارد و معتاد است. سرکار می رود و شب ها می رود در آشپزخانه و موادش را یک لحظه در آبجوش حل می کند و می آورد یا جلوی بچه ها یا در حمام و دستشویی و هرجای دیگری می کشد و می رود.

یکی از مشکلاتی که الان وجود دارد این است که معتادان در خانواده ها حل شده اند یعنی خانواده مجبور است بپذیرد که او معتاد شده است چون نمی داند چه باید بکند. این راه حل هایی که برای ترک دادن معتادان وجود دارد کافی نیست. اگر معتادی بود که کاری به کار کسی نداشت و می رفت هر شش ماه یکبار هم نمی آمد این خانواده ابتدا مسلما ناراحت می شد، غصه می خورد. ولی از یک مرحله به بعد می گوید خدایا من دیگر چه کار می توانم بکنم؟ و در نهایت رهایشان می کردند. ولی الان نمی توانند رها کنند چون آمده اند داخل خانواده و دائما جلوی چشمانشان هستند. آن زن چه بدبختی بزرگی را تحمل می کند که نمی خواهد شوهرش جلوی چشم بچه ها مواد بکشد؟ بنابراین معتادان در خانه هستند و درگیر خانواده هستند. معتاد حتی می رود مدرسه فرزندانش  و وقتی می خندد 8 تا از دندانهای جلویی اش خراب است، همه این ها مضر و زننده است. حرف اصلی من در جواب سؤال شما این است که معتاد درگیر خانه و خانواده است. معتاد در دل خانواده است و خانواده می داند که او معتاد است و مجبور است این قضیه را بپذیرد چون کاری نمی تواند بکند و راه حلی برای نجات خود و خانواده و آن فرد معتاد ندارد.
 

*منظور منتقدین این است که تو این فیلم را به گونه ای ساخته ای که بیننده از اعتیاد خوشش بیاید.

معلوم است که اینطور نیست!



* در این خصوص چه صحبتی داری؟

در آن صحنه ای که می بینیم پریناز ایزدیار روی پشت بام هق‌هق می زند. چرا؟ من هنوز هم که می بینم تمام موهای بدنم سیخ می شود. چرا گریه می‌کند؟ چرا آن طور زار می‌زند؟ نگاه آن بچه (پرسوناژ نوید) را یادتان هست، وقتی سمیه (پریناز ایزدیار) گریه می کند؟ سمیه گریه می کند نوید چطور به او نگاه می کند وقتی که دارند مواد را می ریزند توی فاضلاب؟ کجای این کار سمپاتیک است؟ خودم هردفعه این صحنه را می بینم استرس وجودم را فرامی گیرد. ببین این همان عافیت برج عاج نشینی است.

آن بچه ای که لحظه دستگیری برادرش را می بیند آیا تا عمر دارد می تواند این لحظات را فراموش کند؟ اگر یک روز یک نفر در مدرسه به این بچه بگوید او برادر توست مگر این حرف هرگز از ذهن او خارج خواهد شد؟ من دارم می گویم پدری که معتاد است و 8 دندان جلوی او کامل خراب هستند می رود مدرسه بچه اش. آیا این بچه فردا می تواند این صحنه رافراموش کند؟ معتاد فیلم ما یعنی محسن(نوید محمدزاده) به برادرش می گوید برو مغازه. او در جواب می گوید مرتضی گفته که نروم. می گوید برو گاز فندک بخر، می گوید سمیه گفته نروم. می گوید خب برو سیگار بخر، می گوید مرتضی گفته برای هیچ چیز تو به مغازه نروم. می خواهد به برادرش پول بدهد اما او می گوید مادر گفته از تو پول نگیرم.پسرک راست می گوید مسلما نباید از چنین آدمی پول گرفت، آن پول کثافت است. ولی آن فرد معتاد فکر می کند دارد محبت می کند. بدترین نوع تحقیر شدن معتاد، تحقیر توسط بچه کوچک است که می تواند برادر و یا فرزند خود آدم باشد.



* وقتی راجع به نوید و پیمان معادی و سایر بازیگران ابدو یک روز حرف می‌زنیم، یعنی راجع به فراتر از دایره کلیشه مرسوم بازیگری در سینمای ایران حرف می‌زنیم. من خودم شخصیت مرتضی (پیمان معادی) را دوست دارم شاید هم دلیلش این است که او به شکل غیر متعارفی، خیلی شیرین این نقش را بازی کرده است.

نه، از کلمه شیرین استفاده نکن باید همه ابعادش را ببینی. یک نکته ای در مورد آدمهایی که ترک می‌کنند وجود دارد برخی از آدمهایی که ترک می‌کنند ناگهان می بینند زندگی چه لذتی و طعم شیرینی دارد و برای اینکه پله های پیشرفت و ترقی را ناگهان و یکدفعه همه را باهم طی کنند، به یک جور زیاده خواهی می رسند. مرتضی (پیمان معادی) هم شاید به نوی زیاده خواهی رسیده است که باعث شده است شیربهای خواهرش را بگیرد و نگوید. این هم جزو کاراکتر آدمهای معتاد است که ناگهان به نوعی زیاده خواهی می رسند. مثل همان فلافلی که راه می اندازد، پولش را کجا می برد؟ می آورد در همین خانه و با همین آدمها می شمارد.

*یادر حرکتی انسانی برای مادرش دستشویی فرنگی تهیه می‌کند.بین این دو شخصیت یعنی مرتضی(پیمان معادی) و محسن(نوید محمدزاده) کدامشان برای مخاطب کمتر دوست داشتنی هستند؟

یکی از نقاط قابل تامل این دو شخصیت در فیلمنامه این است که هر دوی این کاراکترها در طی فیلم چرخش دارند. یعنی ما فکر می کنیم پیمان خیلی خوب و زحمتکش است اما بعد می بینیم که مثلا شیربها را گرفته و به کسی نگفته؛ همین موضوع باعث می شود که از او زده شویم.

*برای اولین بار در یک اکت(بازی) دست جمعی می بینیم که کاراکترها  مطلق نیستند و از نسبت های معین خوبی به بدی و بالعکس چرخش دارند.

در  مورد کاراکتر محسن که نوید محمدزاده بازی کرده است او هم یک چرخش دارد ولی چرخش فقط در حس ماست و نه در کاراکتر خودش. یعنی مخاطب پیش خودش می گوید او یک معتاد است، وضع اتاق و زندگی اش چنین است، تأثیری که روی خانواده می گذارد جز استرس نیست و  دائما در موردش حرف می زنند که اگر آن مواد را از تو بگیرند ابد و یک روز حبس تو است. این خیلی دردناک است یعنی شما فکر کن خواهری این موضوع را می داند. بعد هم یک نکته دیگری را می فهمند که  برادر بزرگتر یعنی مرتضی آنها را نسبت به این مسئله مطلع می کند. مرتضی می گوید"ببین او که آن لحظه در خانه نبود مامان! "یا تو را می بردند و یا من را. من هم که پرونده دارم پس احتمالا من را می بردند! کجای این استرس دهشتناک مخاطب را به اعتیاد سمپات می کند و سبب می‌شود مخاطب اعتیاد را شیرین ببیند. سؤال من این است. تمام کارهایی که این محسن معتاد دارد می کند تنها نکته مثبتی که دارد این است که از خواهرش با گریه می خواهد، نرود. شاید گفتن این نکته خیلی درست نباشد اما این آدم از ابتدا مایل به نرفتن سمیه نیست. وقتی که دعوای روز آخر را شروع می کند دنبال یک چیز دیگری می گردد. در ابتدا به دنبال مواد می گردد و می گوید پوشه قرمزه کو؟ مواد کجاست؟ کلا قاطی کرده و حالش خوب نیست. گویی یک سر سوزن مواد زده کمی او را گرفته اما هرلحظه مواد او را رها می کند. یعنی به نیت سمیه نمی آید بلکه به نیت مواد می آید. در این چت بازی هایش جلو می آید و به موضوع رفتن سمیه می رسد. ولی زمانی که به سمیه می رسد دیگر روی او قفل شده است، دیگر نمی خواهد بگذارد او برود. مثل همان چت کردنی که اغلب بعد از مصرف گرفتارش هستند.

*شما گوزن ها را حتما دیده‌اید. در آن فیلم شخصیت معتاد خیلی زندگی بدی دارد، بسیار نکبت بار است اما یک جایی چون فیلم می چرخد به سمت آدم مثبت قصه و ناخواسته کمکی می کند و بعد کشته می شود واقعا عده زیادی جذب این قصه و این شخصیت شدند.

شاید این مثال بخاطر این است که زندگی این آدم زندگی بسیار نکبت بار و تلخی است اما از یک جایی می ایستد و نمی‌گذارد که سمیه را ببرند. مخاطب با او همذات پنداری می‌کند و به او علاقمند می شود. باز هم برمی گردیم که ابد و یک روز اثری اجتماعی است و ریشه واقعی دارد. ریشه آن واقعیت است، آیا یک آدم معتاد نمی تواند کار خوبی انجام دهد؟ سؤال من این است.

*می تواند.

مگر چند درصد معتادان ما خیابانی، کارتون خواب و کمپی هستند؟ 90 درصد آنها دارند در خانواده ها زندگی می کنند. البته با هم فرق هم می کنند مثلا یک نفر پولدار است و وضعش خوب است تازه اتاق جداگانه ای که در گوشه ای از خانه 2000 متری اش برای مواد کشیدن آماده کرده، رو به باغ هم هست که در آنجا موادش را می کشد. ممکن است یک معتاد هم بتواند کار خوبی انجام دهد همانطور که اینجا معتاد ما یک بعد انسانی دارد.

*می خواهی بگویی برخی از این حس‌ها اشتراک‌پذیر بین مخاطب و کاراکترند؟

من نمی توانم حس مخاطب را کنترل کنم، همانطور که گاهی نمی توانیم ابعاد انسانی یک معتاد را انکار کنیم. یک جاهایی می دانستیم که مخاطب می خندند اما یک جایی که اصلا بنا نبود که بخندند، می خندیدند.

*چقدر هم باب شده که در بحث‌های منطقی و غیر منطقی این تکه کلام را بکار می‌برند "خدایا منو گاو کن". این تکه کلام از اول بود یا از ابتکارات آقای معادی است؟

در دورخوانی ها پیش آمد. البته فیلمنامه ما کلمه ای تغییر کرده است وگرنه دقیقا عین فیلمنامه اجرا شده است.
 

*قبل از ساختن فیلم یعنی زمانی که فیلمنامه در دستت بود احساس می کردی که می‌خواهی به عنوان مصلح اجتماعی این فیلم را بسازی یا فقط به عنوان بروزی روشنکفرانه؟

من ژست روشنفکری ندارم! اصلا هنوز تعریف روشنفکر را در ایران نفهمیده‌ام. اگر کسی فهمید به من هم بگوید. من فکر می کردم روشنفکر کلمه خوبی است یعنی کسی که فکرش روشن است ذهنش روشن است، درگیر است و می داند درجامعه اش چه خبر است و می داند که چه دارد می گذرد. اگر واقعا روشنفکر به همین معناست بله من هم روشنفکر هستم ولی خودم را در هیچ دار و دسته ای هم نمی بینم. کسی هستم که خودم را دنباله رو هیچکس نمی بینم و دارم انفرادی با پشتوانه خدا فیلم می سازم. واقعا هم همینطور فیلمساز شدم. یعنی فیلمنامه ای که هیچکس آن را نمی خواند ناگهان خدا خواست و یک آدمی مثل سعید ملکان که وجدان دارد و خیلی خانواده دوست ، خیلی آدم واقعا خوب و هنرمند هم بوده این فیلمنامه راخوانده و خوشش آمده و کار کرده ایم.

اصلا مرا از فیلم بگیر و جدا کن اصلا همه چیز فیلم را بگیر. سعید ملکان را بگیر من را بگیر بازیگرانش را بگیر. حرفی می خواهم بزنم که برای عده ای مسخره است ولی من چند جمله را تا عمر دارم از دهانم نمی افتد. چون با همین حرفها بزرگ شده ام. دعای مردمی که در طبقه اجتماعی این فیلم هستند ما را به اینجا رسانده‌اند از این به بعد هم با دعای همان مردم پیش می رویم. دعای همان مردم پشت ین فیلم است یعنی همان خواهری که برادرش در این وضعیت است. همان مادری که فرزندش در این وضعیت است همان پدری که فرزندش دچار هیولای اعتیاد است، همین ولاغیر! بگذار هرکس هرکاری دلش می خواهد بکند. نمی توانند هیچ کاری بکند. همین فیلمنامه را عده ای خواندند و گفتند نه! نمی شود ساخت حتما توقیف می شود! آخر برای چه توقیف شود؟ مگر چه نکته ای دارد که بخواهد توقیف شود؟

*بعضی‌ها می‌گفتند این همه جایزه که به این فیلم داده شده است برای سعید روستایی با این سن و سال مضر است. چقدر این حرف را وارد می‌دانی؟

خیر. عین همین اتفاق ها برای فیلم های کوتاه من هم افتاده بود. برای یکی از فیلم های کوتاهم سه چهار مرتبه رفتم روی سن و جایزه گرفتم و این موضوع هم خیلی خوشحالم می کرد و هم خیلی شوکه. ولی یک چیز مهمی وجود دارد که باید ببینیم کارکرد این جایزه روی من چیست؟ من آدمی هستم که برنامه دارم و دارم طبق برنامه ام کار می کنم. یعنی هم فیلم های کوتاه و هم ابد و یک روز و هم فیلم بعدی که انشاءالله چند ماه دیگر اسمش را خدمتتان می گویم طبق برنامه دارد پیش می‌رود.اگر به جای 9 سیمرغ فقط یک سیمرغ می گرفت باز هم این برنامه جلو می رفت حتی آن یک سیمرغ هم نبود این برنامه جلو می رفت. اصلا از این همه جایزه مگر چندتا را به من داده اند؟ در واقع به فیلم و عوامل داده اند. اصلا کسی این حرف را می‌زند که برای خودش این چیزها خیلی مهم است. البته برای من جایزه گرفتن خیلی مهم است. مثلا یک نفر می گفت این فیلم را مگر برای قلدن قلوب(شوخی گلدن گلوب) و اسکار نساخته ای؟ من گفتم این دو جایزه مختص یک آکادمی است و اسکار و قلدن قلوب جشنواره نیست. والله ... به خدا ... ما حتی به سیمرغ هم فکر نمی‌کردیم چه برسد به قلدن قلوب و اسکار.

 *در فیلم تو یک دوجین ژنرال بازیگر حضور دارند. من راجع به پیمان معادی سئوال دارم. هنرمندی است که به اندازه فیلمنامه های قابل اعتنایی مثل کافه ستاره را نوشته است که از منبع اقتباس خیلی بهتر است. کارگردان خلاقی است و در بازیگران جزو ژنرال ها.  ماجرای حضورش در این فیلم و رابطه اش با شما در حین فیلمبرداری به نظر من بخش جذاب این ماجراست. من احساس می کردم که معادی خودش را در اختیار فیلمنامه و تو قرار داده است. اصلا چطور این آدم با این سابقه و عقبه حاضر شد فیلمنامه تو را بخواند و در فیلم حضور پیدا کند؟

پیمان خیلی آدم محترمی است همه فیلمنامه هایی که به او می دهند حتی فیلمنامه هایی که از قبل ذهنیت بدی درموردش به او داده‌اند را می خواند. این نکته‌ای است که من درمورد او فهمیده‌ام. فیلمنامه ما را هم به واسطه آقای ملکان سریعتر خواندند. ولی نکته ای که درمورد پیمان وجود دارد این است که آن چه برایش فوق العاده اهمیت دارد فیلمنامه است. رابطه من و پیمان با فیلمنامه به یک سراشیبی خوبی افتاد یعنی همه چیز خیلی برایمان ساده و آسان شد. وقتی فیلمنامه را خواندند برای همکاری آمدند. ما هم جلسات متعددی در مورد فیلمنامه داشتیم خیلی برایش سؤال پیش می آمد. خیلی دقیق فیلمنامه را می خواند، چون خودش فیلمنامه نویس است ما هم می نشستیم در مورد فیلمنامه حرف می زدیم و گپ می زدیم و جلسات متعددی با حضور آقای ملکان برگزار کردیم تا اینکه بالاخره به نتیجه رسیدیم و با هم قرارداد بستیم و تصمیم گرفتیم با هم کار کنیم. بعد از این جلسات می فهمیم که پیمان چقدر نگران است که کار به نتیجه می رسد یا نه. از یک جایی به بعد دیگر هم خیال او راحت شد و هم خیال من. از اولین جلسه ای هم که آمد واقعا جزو کسانی بود که هر دفعه کلمه "چشم" را می گفت،  من از این "چشم گفتن" او خجالت می کشیدم و هر نکته ای که می خواستم به او بگویم سعی می کردم طوری عنوان کنم که کمترین سوء تفاهم به وجود نیاید. چون پیمان خیلی انرژی می گذاشت و خیلی برایش مهم بود. دائم درگیر بود درگیر فیلمنامه درگیر شخصیت خودش درگیر بقیه شخصیت ها. واقعا چند مرتبه شد که نیمه شب تماس می گرفت تا نکته ای به ذهنش رسیده است را مطرح کند. همیشه ایده داشت و یک انرژی خیلی خوبی داشت و به شدت از من حمایت می کرد. بنابراین پیمان خیلی مؤثر بود و خیلی به من کمک می کرد. خیلی درگیر فیلمنامه بود و خیلی درگیر جزئیات شده بود و پیشنهادهای خوبی می آورد که من حقیقتا لذت می بردم. نتیجه اش هم به نظر من بازی درخشان خود او بود در این فیلم.

*حیف که جایزه فجر که مستحقش بود را نگرفت.

امیدوارم پیمان جایزه بازیگری اش را مستقل از نویسندگی و کارگردانی بگیرد.

 

شرق