حمید سمندریان

تئاتر را در آلمان نزد ادوارد مارکس آموخت و یکی از بهترین ها بود.

می دانست که بازگشت به ایران نمی تواند موفقیت چندانی برایش به همراه داشته باشد. اما در نهایت حس ناسیونالیستی بر او چیره شد و تصمیم به بازگشت به ایران گرفت.

پس از ورود به ایران بلافاصله به دانشگاه دعوت شد و فعالیت هایش در حوزه تئاتر را آغاز کرد. در دهه 40 و 50 ، وضعیت تئاتر تعریف چندانی نداشت. او می دانست که راه طولانی پیش رو خواهد بود.

اما پس از انقلاب، او مانند بسیاری دیگر از اهالی فرهنگ از کار بیکار شد و در ادامه، وضعیت اقتصادی او را مجبور به دایر کردن یک کبابی در تهران کرد!

کبابی که نه خودش و نه همسرش هما روستا، توانایی اداره کردن آن را نداشتند!

در این کبابی مادر هما روستا آشپزی می کرد و هما نیز ظرف ها را می شست و خودش نیز پشت صندوق می نشست تا خوراک دیگران را حساب و کتاب کند!

نتیجه این ترکیب مشخص بود. او دلش نمی آمد که از بعضی مشتریان پولی بگیرد و نتیجه اینکه این کبابی همواره با ضرر مواجه می شد. در نهایت هم آن را بستند و گفتند:« ما اینکاره نیستیم! »

بعدها او با رفع شدن مشکلات، به عرصه تئاتر بازگشت و در کنارش آموزشگاه بازیگری دایر کرد.

آموزشگاهی که بخشی از مهمترین چهره های عرصه تئاتر و سینما پس از انقلاب خروجی آن بودند. بازیگرانی که به او لقب " استاد " اعطاء کردند.

خودش اما از این لقب خنده اش می گرفت! او در این خصوص گفته بود:« استاد برای من به معنای بی نظیر است. معنای کلیت دارد، در حالیکه من کلیت نشده ‌ام. ممکن است لنگه کفشی باشم که در بیابان غنیمت است ولی هنوز لنگه کفشم! »

البته فعالیت او همواره با تحسین همراه نبود و مخالفینی هم داشت چراکه وی هیچ اعتقادی به نمایشنامه های ایرانی نداشت و آن را بیهوده می دانست! او معتقد بود نمایشنامه های ایرانی ضعیف هستند و به درد صحنه نمی خورند و به طور مشخص آثار افرادی همچون بیضایی، رادی و ساعدی را بی ارزش تر از آن می دانست که براساس آن ها تئاتری ساخته شود!

او قویاً معتقد بود که نمایشنامه نویسان ایرانی جهان بینی ندارند و گرفتار زمان و مکان شده اند!

سخن از حمید سمندریان است... معلم برجسته ای که در این سرزمین شرقی کارش به دایر کردن کبابی و نشستن پشت دخل هم کشید.

معلمی که قطعاً اگر امروز بود به مرز جنون می رسید؛ هرچند که او جنون را در زندگی به شکلی دیگر تجربه کرد.

 

میثم کریمی