sew223

به گزارش مووی مگ به نقل از بانی فیلم، فيلمهاي داراي کاراکترهاي هولناک موسوم به زامبي ها طي سالهاي اخير دائماً بيشتر شدهاند و اين به سبب فروش فزاينده اين فيلمهاست که سازندگان آنها از ترس مردم از هر موجود وحشتناک ناشناختهاي که هيولاوار باشد و کمترين شباهت را به انسانها دارد و خون ميريزد و بيرحم و صاحب سيما و پيکري وحشتناک است، کيسهاي بزرگ و گشاد براي خود دوختهاند.

بر اثر اين موج، زامبي ها در 10، 15 سال اخير به جاي جاي بسياري از فيلمهاي سينمايي نفوذ کردهاند و هر جا که تصور کنيد، هستند و نه تنها سينما و تلويزيون بلکه بازيهاي ويديويي هم محل جولان آنها است و به واقع وارد فرهنگ مردم شدهاند و هر چند اين رويکرد احمقانه بنظر ميرسد اما چون زامبي ها از عنصر ترس در وجود انسانها بر ميخيزند، رد کردن آنها از ريشه و بن به سادگي گفتن آن نيست و با اين که آنها که از اين موجودات ميهراسند بهتر از هر کس ميدانند زامبيها در دنياي واقعي نيستند اما همين که تصور کنند اگر آنها موجود باشند چه بايد کرد، براي شکل گيري و افزايش اين بيم کفايت ميکند.

در سالهاي اخير شبکه هاي تلويزيوني در غرب هم با ساخت سريالهايي چون «مردگان زنده» بر اين موج دامن زدهاند و در عرصه سينما نيز براد پيت معروف بهار سال پيش با بازي در فيلم پرهزينه و پرفروش «جنگ جهاني زد» که داستان حمله زامبيها به کره زمين و ضايعات بزرگ حاصل از آن و نبرد بزرگ و آرتيستي کاراکتر پيت با آنها بود، اين گونه فيلمها را بيش از پيش در مسير لازم قرار داد و دلخواه عوام ساخت و با اين که هيچکس از ديدن اين هيولاهاي زشت ذوق نميکند اما کنجکاوي و لرزش ناشي از مشاهده آنها، بينندهها را به پيگيري اين گونه فيلمها تعقيب و تشويق ميکند.

به رغم همه توضيحات فوق شروع حضور زامبي ها در فيلمهاي سينمايي همان قدر تازه نيست که تاريخ اکران فيلمهاي فوق الذکر به شما گواهي ميدهد و نقطه آغاز به گذشتهاي دور و چند فيلم از دهه 1930 رجعت ميکند که يکي از آنها «زامبي سفيد» با بازي بلا لوگوسي معروف است که در آن زمان از ستارههاي آثار ترسناک بود و رل دراکولا را هم بازي کرد. در عصر مدرنتر حيات ثانوي و شروع توجه عظيمتر مردم به زامبيها با فيلم کلاسيک شده سال 1968 وحشت ساز مشهوري همچون جورج رومرو به نام «شب مردگان زنده» شکل گرفت که اين فيلم تبديل به يک شاهکار و کالت کلاسيک در اين ژانر و بهتر بگوييم اين زير مجموعه فيلمهاي سبک هارور شده است. در اين فيلم به موجودات ترسناک داستان بر خلاف فيلمهاي مشابه اصلا واژه زامبيها اطلاق نشده و اين کلمه حتي يک بار هم در ديالوگها نميآيد اما آنچه در اين فيلم مي بينيم، تبديل به پايه و اصول کارهاي مرتبط با زامبي ها شده و رفتارها و متدهاي آثار زامبي اغلب از درون همين فيلم ميآيند. با در نظر گرفتن پيشاهنگي بي حرف پس و پيش اين فيلم، نام 5 اثر سينمايي ديگر را به عنوان نمونههاي ماندگار در اين سبک و گونه فيلمسازي مي آوريم. فيلمهايي که اگر خاطري جمع و قلبي قوي نداشته باشيد، حداقل يکي دو شب خوابتان را آشفته خواهند کرد.

طلوع مردگان

جورج رومرو بعد از موفقيت فراوان «شب مردگان زنده» دنبالههاي متعددي را بر آن فيلم ساخت که اولين آن «طلوع مردگان» است و کساني که اعتقاد دارند همين کار بهترين فيلم نيز در ميان آن دنبالههاست، کم نيستند. اتفاقات در يک سوپر مارکت بزرگ روي ميدهد. آنجا که رهايي يافتگان از يک هجوم بزرگ زامبي ها اجتماع کردهاند و در انديشه راهي براي مواجهه با شرايط بسيار سخت خود هستند و دنياي بيروني بيش از آن آشوب زده شده که بتوان اميدي به آن بست. اگر «شب مردگان زنده» به شيوه سياه و سفيد بود و به اقتضاي زمانش از کمترين اسپشيال افکت سود مي جست. اين يکي هم رنگي است و هم با تکيه بر هنرها و مهارتهاي تام ساويني سرشار از جلوه هاي ويژه و صحنه هاي چشمگير تخيلي است. بسياري از ناظران معتقدند اين فيلم نيز مثل «شب مردگان زنده» در لواي ماجراي زامبيها به انتقاد از جامعه آمريکا و ويژگيهاي آن ميپردازد و به عنوان مثال وقتي رومرو سوپر مارکت مورد بحث را سرشار از حرکت و جولان زامبيهاي ترسناک و کم عقل ميکند، ميخواهد از مصرف گرايي افراطي آمريکاييها که مغازه ها را تسخير و صرفاً خريد ميکنند، انتقاد نمايد. «طلوع مردگان» در سال 2004 توسط زاک اسنايدر بازسازي شد اما به رغم امکانات بسيار بيشتر در اختيار اين فيلمساز، با آنچه خود رومرو 26 سال پيش از وي ساخته بود، برابري نميکند.

زامبي

اين فيلم را لوسيو فولچي ايتاليايي به ليست کارهاي شاخص مرتبط با زامبي ها افزوده است و با اين که اين هنرمند کوشيد از طريق اين فيلم به کار اوليه رومرو اداي احترام و با سير وقايع آن قسمتي از فيلم رومرو را تکرار کند ولي تشابه ها در کمترين سطح است و کار فولچي شبيه به هيچيک از فيلمهاي رومرو نيست. موضوع فيلم فولچي سفر گروهي از مردم و محققان در معيت يکي زامبي به جزيرهاي است که در آن يک پزشک فرآيندي را کشف کرده که با آن ميتوان مردگان را زنده کرد و بديهي است که اين روند و جولان مردگان نميتواند فاقد دردسر و براي مسافراني که به آنجا آمده اند بي عاقبت باشد. فيلم سرشار از صحنههاي برخورد تند با زامبي ها است که مشابه آن کمتر بر پرده نقرهاي مشاهده شده است. فيلم فولچي شهرت تعدادي ديگراز کارهاي مرتبط با زامبي ها را ندارد اما به آرامي و به تدريج بر اعتبارش در اين گونه فيلمسازي اضافه شده و طرفداران فزونتري يافته است.

28 روز بعد

اين فيلم با ديدگاهي علميتر از برخي همتاهايش ميکوشد فرآيند شکل گيري زامبي ها را توضيح بدهد و آن را محصول رواج يک ويروس خاص و راهيابي آن به سيستم دروني گوارشي و تنفسي انسانها توصيف ميکند. فرق ديگر «28 روز بعد» با ساير فيلمهاي زامبي ها اين است که اين موجودات بر خلاف آثار قبلي به جاي اين که کنه و ابله نشان بدهند و فقط با مشت کوبيدن بر مغز انسانها آنها را در هم بشکنند، سريع و چالاک ميدوند و قدري هوش دارند و از حرکاتشان اقتدار ميبارد و در اين فيلم، يک بيمار بستري در بيمارستاني در لندن روزي از اغماي طولاني خارج شده و به دنيايي چشم مي گشايد که بر خلاف روزهاي قبل از ورود او به کوما، در تسخير زامبي هاست. شهر از سکنه خالي شده و زامبيها که بنظر ميرسد آدمهاي عادي مبتلا شده به ويروس زامبيها هستند، در محلهاي مختلف جولان ميدهند. اين بيمار که جيم نام دارد بعد از تحقيق و گردش در سطح شهر بلا زده با تعدادي ديگر از آدمهاي مشابه با خود و رهايي يافته از حمله مذکور و همين طور سربازان سابق آشنا ميشود و همگي دست به دست هم مي دهند تا زامبيها را ريشه کن و شهر را از يوغ آنها رها کنند. فيلم آنقدر موفق بود که در سال 2007 يک دنباله به نام «28 هفته بعد» را موجب شد.

من يک افسانه هستم

اين فيلم مانند برخي آثار ديگر که نامشان در سطور بعدي ميآيد، الهام گرفته از يک رمان ريچارد ماتيسون با همين نام و عرضه شده در سال 1954 است و همانند «28 روز بعد» پيرو اين فرضيه است که ظهور و تهاجم زامبي ها محصول رواج يک ويروس است. ويل اسميت بازيگر نقش نخست فيلم در اين فيلم پزشکي است که بعد از يک تهاجم زامبي وار به شهر نيويورک و در شرايطي که ساير سکنه شهر به زامبي ها تبديل شدهاند، او بايد راهي را طي کند که منجر به رهايي نيويورک از اين هيولاهاي غير قابل تحمل شود و به تدريج در مييابد که معدود افراد ديگري هم در شهر هستند که مثل او مي انديشند و ميتوانند به وي ياري برسانند. لازم است تذکر بدهيم که از روي رمان ماتيسون فيلم «آخرين مرد در کره زمين» محصول 1964 و با بازي وينسنت برايس و «مرد اومگايي» هم به سال 1971 با بازي چارلتون هستون ساخته شده و حتي جورج رومرو هم مدعي است که کتاب ماتيسون در شکل گيري فيلم «شب مردگان زنده» در ذهن او بي تاثير نبوده است.

برف مرده 

اين فيلم نروژي است و هر چند گاهي وارد عرصه کمدي هم ميشود ولي کلا نوعي وارياسون روي داستان زامبي ها و توام با ترسهاي آن است. موضوع فيلم گرد هم آمدن تعدادي از دوستان در تعطيلات آخر هفته در يک مجتمع زمستاني براي اسکي کردن است اما ديري نميپايد که گروهي از زامبيها را که مرتبط با نازيهاي زمان جنگ جهاني دوم هستند (!) روبروي خود ميبينند. اين فيلم نه تنها مشکل زامبيها را يک فرآيند ماورايي ميداند بلکه با ضميمه کردن انديشه نازيها به اين فرآيند بر ابعاد وحشت ميافزايد. اسپشيال افکت پيشرفته و خطراتي که هر لحظه از صحنه ها ميبارد، از فاکتورهايي است که بر توفيق فيلم ميافزايند و اين موفقيت به حدي بوده است که قسمت دوم اين فيلم نيز با نام «قرمز بر عليه مرده ها» از اوايل فروردين 1393 در اروپا اکران شد.