gty suzanne collins jef 120321 wg           

سوزان كالينز، 48 ساله و مادر دو فرزند، بيشتر عمر و جواني خودش را صرف نوشتن برنامه هاي تلويزيوني بچه ها كرده است. اما در سه گانه «عطش مبارزه» قدرت تخيلي عظيمي براي رنج و خشونت از خود نشان داده است. كتاب ، تصاويري آينده نما از پايتختي درخشان و پيشرفته و زندگي بدوي و صنعتي ؟منطقه گرسنه و فقير كه تحت سلطه پايتخت است، در كنار هم مي چيند. در مراسمي موسوم به «برداشت و جمع آوري» دو نوجوان از هركدام از اين مناطق تحت سركوب به صورت اتفاقي انتخاب مي شوند تا در مسابقات «عطش مبارزه» شركت كنند: مسابقه سالانه تلويزيوني اي كه در آن بچه ها تا سر حد مرگ با يكديگر و هيولاهايي كه تغيير و جهش ژنتيكي داشته اند، مبارزه مي كنند، مثل گلادياتورهاي رومي در يك مسابقه تلويزيوني واقعي و پر زرق و برق. قهرمان 12 ساله اين سه گانه، كتنيس، وقتي مجموعه شروع مي شود دختري سرسخت است و آنقدر گرفتار تلاش براي زنده ماندن و بقاست كه فرصتي براي پرداختن به مشغوليات ذهني خاص نوجوانان ندارد. در همان صفحه اول، به گربه خانگي شان نگاه مي كند و خيلي سرد و بي احساس تلاش نافرجامش براي «خفه كردنش داخل يك سطل آب» را به خاطر مي آورد. وقتي به كتاب آخر مي رسيم، او يك انقلاب را هدايت مي كند.
    
 مي توانيد حدس بزنيد كه سه گانه «عطش مبارزه» چقدر نوجوانان را محصور كرده است. شگفت آورتر اينكه به گفته صاحبان كتابفروشي ها تعداد زيادي از بزرگسالان كتاب ها را براي خودشان مي خرند يا همراه بچه هايشان مي خوانند. كالينز مي گويد موضوع «عطش مبارزه» يك شب كه داشته كانال هاي تلويزيون را عوض مي كرده و بين يك مسابقه تلويزيوني واقعي و فيلمي از صحنه هاي جنگ عراق اين كانال و آن كانال مي كرده، به ذهنش خطور كرده است. يك نقد آشكار خشونت، اين مجموعه مساله جنگ را شخصي و انساني مي كند، و خواننده را وادار مي كند روي نقش خود به عنوان يك بيننده بي تفاوت و بي احساس عميق فكر كند.
    
 تا زماني كه «زاغ مقلد» منتشر شود، «عطش مبارزه» به نوعي جزو سه گانه مقدس چاپ و نشر شده بود، و در كنار مجموعه «هري پاتر» جي كي رولينگ و «گرگ و ميش» استفني مه ير جاي گرفت. وقتي چاپ «زاغ مقلد» در نيمه شب به بازار آمد، بعضي از كتابفروشي ها براي خوانندگاني كه نمي توانستند صبر كنند تا صبح از سرنوشت شخصيت هاي مورد علاقه شان خبردار شوند، باز بودند. به محض اينكه تب تند كتاب آخر فروكش كرد، گمانه زني ها براي نسخه سينمايي «عطش مبارزه» شروع شد.
    
آنچه سوزان كالينز باور دارد، براي طرفدارانش بسيار مهم است، گرچه به ندرت پيش مي آيد سخني را به صورت مستقيم از او بشنوند. كالينز هميشه از رسانه ها فاصله گرفته است، و تنها چند اظهارنظر عمومي داشته است، كه بيشترشان هم بسيار محتاطانه و در لفافه بوده است. اتهامي كه در «عطش مبارزه» به رسانه ها مي زند - دوربين دشمن است، اشخاص معروف تهي و سطحي و به طرز خطرناكي طرح ريزي شده هستند - در تمايل او به دوري از شهرت انعكاس يافته است. در جلسات كتابخواني و ظاهر شدنش در انظار عمومي، معمولادوربين هاي تلويزيون ممنوع هستند و از هرگونه برخوردي كه شامل فيلم گرفتن از او شود اجتناب مي كند. در هر حال او پذيرفت كه يكي از معدود مصاحبه هايش را در دفتر ناشرش، اسكولاستيك، كه بيشتر احساس راحتي مي كند، انجام بدهد.
   

به لطف يك دولت بي رحم در آينده، 24 بچه از طريق قرعه كشي انتخاب مي شوند تا در مسابقات سالانه «عطش مبارزه» رقابت كنند، مبارزه يي تا سرحد مرگ كه زنده از تلويزيون پخش مي شود. چطور چنين ايده يي به ذهن تان خطور كرد؟
    
بيشتر بر اساس اسطوره تسئوس و مينوتور است كه وقتي هشت سالم بود خواندم. خيلي به اساطير يونان و روم علاقه داشتم. به عنوان عقوبت ناخشنودي كرت، آتن بايد به صورت دوره يي هفت پسر جوان و هفت دوشيزه را به كرت مي فرستاد، آنجا داخل هزارتويي پرپيچ و خم انداخته مي شدند و مينوتور، هيولايي كه نيمه انسان و نيمه گاو است، آنها را مي بلعيد. حتي آن موقع كه بچه بودم، داستان نفسم را بند آورد، چون خيلي بي رحمانه بود و كرت خيلي ظالم بود.
    
 جدا راست مي گوييد؟
 پيام روشن است، سر به سر ما بگذاريد، آن وقت ما دست به كاري بدتر از كشتن خودتان مي زنيم. بچه هايتان را مي كشيم. پدر و مادرها كناري نشستند و قدرتي نداشتند تا مانع شوند. اين چرخه ادامه داشت تا اينكه تسئوس داوطلب مي شود برود و مينوتور را مي كشد. كتنيس (قهرمان داستان «عطش مبارزه») به شيوه خودش تجسمي از تسئوس در آينده است. اما من نمي خواستم داستان هزارتوي پرپيچ و خم را بنويسم. بنابراين تصميم گرفتم در اصل نسخه يي به روز شده از مسابقات گلادياتوري روم باستان بنويسم.
    
 چطور شد آن را به رشته تحرير درآورديد؟
 يك شب در رختخواب دراز كشيده بودم و داشتم كانال هاي تلويزيون را بين برنامه هاي تلويزيوني واقعي و گزارش جنگ عوض مي كردم. در يك كانال جوانان براي چيزي كه حتي نمي دانم چيست، با يكديگر رقابت مي كنند: و در كانال بعدي گروه ديگري از جوانان در جنگي واقعي مبارزه مي كنند. خسته بودم، و در همين حالت آشفته كم كم چشم هايم داشت تار مي شد، همان موقع بود كه داستان كتنيس به ذهنم خطور كرد.
    
 چرا آن برنامه ها چنين تاثير عميقي روي تان گذاشتند؟
 وقتي بچه بودم، پدرم در ويتنام مي جنگيد. مدت يك سال پيش ما نبود. با اينكه مادرم سعي مي كرد از ما محافظت كند، من بين چهار تا بچه از همه كوچك تر بودم. گاهي تلويزيون روشن بود و من فيلم صحنه هاي جنگ را مي ديدم. كوچك بودم اما مي شنيدم كه مي گفتند «ويتنام» و مي دانستم پدرم آنجاست، و اين برايم خيلي هولناك بود. مطمئنم امروز خيلي از مردم دارند همان مساله را تجربه مي كنند. اما آنقدر برنامه نشان مي دهند كه من نگرانم نكند داريم نسبت به تصاويري كه از تلويزيون هاي مان پخش مي شود، بي احساس مي شويم. اگر يك سريال كمدي باشد، اشكالي ندارد. اما اگر يك فلاكت و بدبختي از زندگي واقعي پخش شود، نبايد خودتان را يك بيننده صرف بدانيد چون آنها آدم هاي واقعي هستند كه داريد روي صفحه تلويزيون مي بينيد و وقتي آگهي هاي بازرگاني شروع مي شود، آن آدم ها جايي نمي روند و واقعيت وجودشان پابرجاست.
    
 سخت ترين قسمت نوشتن داستان كجا بود؟
 وقتي قرار است داستاني مثل «عطش مبارزه» بنويسي، از همان ابتدا بايد بپذيري كه قرار است شخصيت ها را بكشي. انجام چنين كاري هولناك است، نوشتنش هم هولناك است، به خصوص وقتي شخصيتي كه موقع نوشتن به آن علاقه مند شده يي، يا ضعيف و بي پناه يا كم سن وسال است را از ميان برمي داري.
   

آيا از ابتدا هم برنامه داشتيد كه «عطش مبارزه» به صورت سه گانه نوشته شود؟           

نه، لزوما اين طور نبود. اما وقتي به پايان كتاب اول فكر كردم، متوجه شدم به هيچ طريقي نمي شود داستان را به نتيجه رساند و جمع كرد. كتنيس مرتكب عملي مي شود كه در دنيايش هرگز بدون مجازات نمي ماند. قطعا پيامدهايي خواهد داشت و در نتيجه پاسخ سوالم براي ادامه دادن يا ندادن به صورت يك مجموعه را گرفتم.
    
كتنيس و گيل همه چيز را درباره شكار، جست وجوي غذا، حيات وحش و شيوه هاي زنده ماندن مي دانند. چه تحقيقاتي انجام داديد؟
از گوش دادن به حرف هاي پدرم درباره كودكي اش چيزهايي بلد بودم. براي خانواده او، شكار تفريح نبود بلكه راهي براي آوردن غذا سر سفره شان بود. او همچنين چيزهايي درباره گياهان خوراكي مي دانست. به جنگل مي رفت و قارچ هاي وحشي را مي چيد، خانه مي آورد و در ماهيتابه تفت مي داد. مادرم نمي گذاشت هيچ كدام از ما طرفش برويم! اما پدرم همه اش را مي خورد و هرگز به او صدمه يي نزدند بنابراين گمان مي كنم مي دانست كدام ها بي خطر هستند، زيرا قارچ هاي وحشي مي توانند بسيار كشنده باشند. كلي كتاب راهنما هم درباره زنده ماندن در بيابان و طبيعت خواندم.
    
و يك چيز ياد گرفتم: بايد واقعا زيرك باشي تا بتواني بيشتر از چند روز آن بيرون زنده بماني...

 

با تشکر از دوست و همکار گرامی خانم "شبنم سعادت" که ترجمه مصاحبه را انجام دادند. ایشون مترجم کتاب های "عطش مبارزه" از انتشارات افراز در ایران هستند.

تهیه و تنظیم: نیما بخت همت

این مطلب بصورت اختصاصی برای سایت " مووی مگ " به نگارش درآمده و برداشت از آن جز با ذکر دقیق منبع و اشاره به سایت مووی مگ، ممنوع بوده و شامل پیگیرد قانونی می شود.

به جمع هواداران مووی مگ در فیس بوک بپیوندید