23room3

اتاق، ساخته لنی آبراهامسون (2015)، فیلمی ست درباره جهان و چگونگی شکل گیریِ تعریفِ آن در ذهن و پروسه ای میل ورزی ذهن به آن تعریفِ خیال انگیز از جهان. دوربین در سکانسِ ابتدایی سقفِ اتاقی را نشان میدهد که یک نورگیر در آن تعبیه شده است و پس از آن با آدمهای همان اتاق آشنا میشویم : مادر و پسری که به نظر میرسد به غیر از آن اتاق هیچ جای دیگری را در این دنیا ندارند و تمامِ اتفاقاتِ زندگیشان در همان جا رخ میدهد. کمی که میگذرد میفهمیم که مادر و پسرِ داستان، سالهاست که توسطِ مردی دزدیده شده اند و در آن اتاق حبس هستند. پسر(جِک) چهار سال پیش در همان اتاق به دنیا آمده است و اکنون روزِ تولد پنج سالگی اوست. او تمامِ این چهار سال را در همان اتاق گذرانده است و هیچ تصوری نسبت به زندگی در دنیای خارج از اتاق ندارد. اتاق برای او حکمِ جای امنی را دارد که پس از بریده شدن از نافِ مادرش و پای گذاشتن به هستی، در آنجا سکنی گزیده است.

او که در آغازِ پنج سالگی هنوز در مرحله آیینه ای(Mirror Stage) باقی مانده ، برای شناختِ اولیه از خود، در آن اتاق تنها در چهره بازتابنده مادر، خود را درمی یابد و می شناسد. به جز مادرش او با اشیاء ارتباط کلامی دارد و تصاویری که از برنامه های تلویزیون می بیند، تنها تصوراتِ ذهنِ او از دیگری هاست. تصوراتی که اغلب درکِ درستی از واقعی بودن و یا نبودنِ آنها ندارد. شناختِ پسر از جهان و خود، با تصورات و ذهنیاتی که برای او در جهانِ اتاق و همچنین یگانه آینه ای که در مقابلِ او قرار می گیرد(مادر) ساخته میشود.در اغلبِ موارد برخلافِ شناختِ آدمهایی ست که در بیرون از جهانِ آن اتاق زندگی میکنند: مرزهای واقعیت و خیال، حقیقت و دروغ، سلامت و بیماری، روز و هفته و ماه و سال و... برایش مخدوش شده است و حتی با معیارهایی که ما میشناسیم نسبت به خود و جنسیتِ خود نیز شناختِ دقیق و درستی پیدا نکرده است.

brie larson roo2323023

او به جز از طریقِ تلویزیونی که در اتاق است و تصویرِ آن نیز مدام می پرد و مخدوش میشود، هیچ ذهنیتی نسبت به آدمهای دیگر به جز مادر و جاهای دیگرِ سیاره زمین، به جز اتاقندارد. پسر جهان را همان اتاق می داند و در ذهنِ خود بعد از اتاق، به واسطه ی نورگیری که در سقفِ اتاق تعبیه شده است، به قولِ خودش "سیاره ای تلویزیونی" را می بیند و بعد از آن را "بهشت" می داند و این از نزدیک به دور مراتبِ نگاهِ اوست به جهان: اتاق، سیاراتِ دیگر و بهشت.

همانطور که می بینید سیاره زمین و آدمهایش جایی در این سیر و سلوک ندارند. در اتاق و با مادر همه چیز آرام و خوب است، تا روزِ تولدِ پنج سالگی، که مادر تصمیم میگیرد کم کم پسرش را با واقعیتها و دنیای واقعی آشنا کند، تا بدینوسیله زمینه برای فریب دادنِ مردی که آنها را در آن اتاق محبوس کرده، مهیا شود و مادر و پسر شانسی برای فرار از آن اتاق پیدا کنند. بالاخره مادر و پسر به هر زحمتی از اتاق نجات پیدا میکنند و آزاد میشوند، و اما مشکلات هم از همان روز آغاز میشوند. پسر حالا به جهانِ جدیدی پرتاب شده است: «دنیا مثلِ این میمونه که انگار همه تلویزیونها با هم روشنه. واسه همین نمیدونم به کدوم طرف نگاه یا گوش کنم. فقط میخوام برگردم به اتاق» این جمله ایست که او پس از چند روز زندگی در دنیای جدید میگوید.

roo453ra23423470234

وی که پس از رهایی از اتاق که برای او مامنی بود همانندِ زمانی که در رحمِ مادر دارای امنیت و پناه بود، دچار احساسِ غربتِ نوستالژیکی شده است، با این جملات اضطرابِ وجودیِ خود را از این آزادی و پای به دنیایی فراتر از اتاق گذاشتن عیان میکند. حالا او در جهانِ شلوغ و دیگریهای زیادی که همه شان در اتاقی به نام سیاره زمین "جا" برایشان وجود دارد، گیر افتاده است و دلش میخواهد که کاش به همان حبسِ خانگی خود و مادرش در اتاقِ امن برگردد. جایی که فقط خودش بود و مادر و هنوز بندِ ارتباطی بینِ آن دو کاملن گسسته نشده بود و هنوز با مادرش، در جهانی به وسعتِ یک اتاق، در وحدت با یکدیگر می زیستند.

اما حالا او آزاد بود و این آزادی دلهره آور! و از دستِ این دلهره و تشویش،"گریز از آزادی" برایش آرزو! از طرفی مادر پس از خروج از اتاق با چالشهای جدید و قضاوتهای جدیدی از سوی دیگریها روبرو میشود. مادر که سالها به تنهایی زیستن و قضاوت نشدن خو گرفته بود، این چالشهای جدید را تاب نمی آورد و او نیز دچارِ مشکلاتی میگردد که منجر به بستری شدنش در بیمارستان می شود، اما در نهایت حسِ عشق و وابستگی که بین مادر و پسر وجود دارد، مادر را به زندگی و جهان برمی گرداند. تحلیلِ جدیدِ پسر از جهان و پس از بازگشتِ دوباره مادر به خانه در انتهای فیلم قابل توجه است «وقتی چهار ساله بودم اصلن نمیدونستم دنیایی هست. ولی الان قراره تا ابد من و مامانم تو این دنیای جدید زندگی کنیم. تا وقتی که بمیریم. این یه خیابون تو یه شهره. تو یه کشور به اسمِ آمریکا. و زمین سیاره آبی و سبز، همیشه در حالِ چرخیدنه، به طوریکه نمیدونم چرا از روش نمی افتیم! بعدش فضاست و هیچکس نمیدونه بهشت کجاست. من و مامانم تصمیم گرفتیم چون نمیدونیم دلمون چی میخواد همه چی رو امتحان کنیم. خیلی چیزا اون بیرونه و بعضی وقتا ترسناکه. اما طوری نیست، چون هنوز من و تو با همیم... میشه برگردیم اتاق؟»

حالا پسر واقعیتهای جهان را بهتر درک میکند و تحلیلِ واقعی تری نسبت به مکانی که به آن پرتاب شده است، ارائه میدهد. اما او در این دنیای جدید و شلوغ و در برابرِ ابژههای میلِ(Object Of Desire) بسیاری که برای انتخاب وجود دارد، نمیداند که چه چیز را باید انتخاب کند و نمیداند که به چه میل دارد و به چه باید میل بورزد، بنابراین تصمیم میگیرد که چون نمیداند که دلش چه میخواهد «همه چیز را امتحان کند» اما حالا با وجودِ آزادی و حقِ انتخابهای بسیار و امکانِ تنوع در میل ورزی، بهشتش را گم کرده است. آن "بهشتی" که در مامنِ"اتاق" میدانست که بعد از کهکشانها قرار دارد، حالا گم شده است و هیچ کس هم از آن خبری ندارد. «هیچکس نمیدونه بهشت کجاست». او که بعد از بریده شدن از نافِ مادرش و تولدش، توانسته بود در مامنِ اتاق پیوند و وحدتِ خود را با مادر حفظ کند، بعد از آزادی و پس از آنکه رشته اتصالش با نیستانِ اتاق، برید شد، بهشتش را گم کرد و حال با وجود عشقی که به مادرش می ورزد، هنوز عشقِ به آن مامن، به آن نیستان، به آن اتاق که در آنجا وحدت و همبستگی در روزگارِ وصل داشت را نیز با خود حمل میکند و اینطور دلتنگ می گوید که «میشه برگردیم اتاق؟»

6Yydi45

او هنوز فانتزیِ اتاق را به عنوان صحنه ای خیالی در ذهن می پروراند. اتاقی که در آن پسرک، یگانه سوژه قهرمانِ آن بود. اتاق برای پسر مکانِ گمشده ای است که روزگارِ وصل را در آن می گذراند. مادر، درخواستِ پسر را اجابت میکند و او را برای بازدید به همان اتاق برمی گرداند. اتاقی که حالا دیگر دربِ آن توسطِ پلیس باز شده و رازش فاش شده است. به بیانِ بهتر بعد از باز شدنِ درب مشخص شده است که هیچ رازی از ابتدا هم در کار نبود. پسر بعد از دیدنِ اتاق میگوید «اتاقی که درش باز باشه اتاق نیست» بله. اتاق بعد از باز شدنِ دربش و فاش شدنِ رازش، دیگر نمیتواند در ذهنِ پسر آن خاطرهی امن و مامن و آن نیستانِ ازلی باشد. اتاق به عنوانِ ابژهای که پسر به آن همچنان میل می ورزید، و جهانِ معنایی اش را بر مبنای آن ساخته بود، پس از کشفِ دوباره و این بار با آگاهی از رازِ اتاق(در واقع عدمِ وجود راز) معنای خود را از دست می دهد. حرفِ آخرِ فیلم به نظر این است: آن چیزی که وجود دارد، تنها میلِ به داشتنِ چنان اتاقیست که ماواست.

 

اسامه اکبری